مذهبی
بهترین بهار پایان انتظار است
واقعا زیبا گفت
امیدوارم روزی این بهار را جشن بگیریم
جزیره خضراء افسانه یا واقعیت ؟!!
مختصری بر این جزیره:
تصویر ماهواره ای از این جزیره؟!
روایت این جزیره، که گفته می شود امام زمان و همسر و فرزندان و نزدیکانش در آن سکونت دارند از یک طلبه ناشناس عراقی ذکر شده که :
على بن فاضل مازندرانى مجاور نجف در حديث بسيار طولانى چنين نقل مى كند:
وارد شهرى از شهرهاى غرب (اسپانيا) شدم مركبهائى از بلاد امام عصر(عج) وارد آنجا شد، يكى از مسافرين آنها پير مردى بود كه چون مرا ديد گفت: نام تو چيست؟ گمان مى كنم على باشد.
گفتم : آرى،
گفت: نام پدرت چيست؟ گويا فاضل باشد؟
گفتم: آرى، چه خوب نام من و پدرم را مى شناسى.
گفت: بدان كه نام و اصل و وصف و خصوصيات ترا براى من بيان كرده اند و من تا جزيره خضراء با تو هستم.
بسيار خوشحال شدم مرا با خود به دريا برد، روز شانزدهم به آب سفيدى رسيديم، پرسيدم اينجا كجاست؟
گفت: بحر ابيض است و آن جزيره خضراء است كه اين آب سفيد اطرافش را گرفته است و به حكمت خداوند چون كشتيها و وسائل نقليه ديگر دشمنان به اينجا رسند غرق مى شوند و به آنحضرت دست نيابند. سپس وارد جزيره خضراء شديم و رفتيم در مسجد، شخصى بنام «سيد شمس الدين» را ديدم كه مى گفت: من از نوه هاى امام عصر(عج) هستم، پس از گفتگوئى به او گفتم: هرگز امام را ديده اى؟
گفت: نه ولى پدرم نقل كرد كه صداى امام را شنيده ام و خودش را نديده ام و امّا جدّم، هم خودش را ديده است و هم صدايش را شنيده است، آنگاه با آن سيد از شهر بيرون رفتيم و به پيرمردى رسيديم، از سيد احوال آن پير مرد را پرسيدم، گفت: اين كوه را مى بينى، در وسط آن جاى خرّمى است و در آن چشمه اى است و كنار چشمه، قبّه اى است و اين مرد با رفيقش خادم آن قبّه است، من هر صبح جمعه مى روم آنجا خدمت امام عصر(عج) (البته با توجه به آغاز حديث، خود امام را نمى بيند و صدايش را نمى شنود) و در قبّه دو ركعت نماز مى خوانم و كاغذى مى يابم كه در آن حكم مرافعه اى را كه در هفته به من رجوع مى كنند در آن نوشته، كاغذ را بر مى دارم و هر چه در آن نوشته به آن عمل مى كنم.
على بن فاضل گويد: از خادمها خواهش كردم مرا به حضور امام(عج) ببرند، گفتند: راهى ندارد، آن رفيقم به من گفت: دستور آمده كه تو را به وطن برگردانم، براى من و تو مخالفت روا نيست
ناگفته نماند كه على بن فاضل داستان خود را به طور مفصّل در كتابى بنام «الفوائد الشمسيّه» آورده است، و ضمناً به احتمال قوى آن آب سفيد كه در داستان فوق آمده همانند يك حصار محكم و مجّهز، دشمن را از آن جزيره دفع مى كند.
بعضى از نويسندگان به عنوان احتمال مطرح كرده اند كه شايد اين جزيره خضراء (با توجّه به آب سفيد و ساير خصوصيات كه در داستان آمده بود) همان مثلّث برمودا كه از عجيب ترين و مرموزترين مكانهاى روى زمين است و در غربى ترين اقيانوس اطلس قرار دارد باشد.
از عجائب مثلّث برمودا اينكه هر هواپيما يا كشتى به حدود آن برود بطور اسرارآميزى ناپديد مى گردد، و جالب اينكه آبهاى آن سفيد است، و هر روز خبر غرق شدن تعداد تازه اى از كشتيهاى اقيانوس پيما در آبهاى سفيد «مثلّث بر مودا» به گوش رسيده است.

خلبانها و ملوانهائى كه در اين منطقه حوادثى را تجربه كرده اند گزارش داده اند كه در مسير خود، به صورت اسرارآميزى تغيير جهت حاصل شده و به مناطقى كه تصميم نداشته اند هدايت شده اند.
اين هم يك احتمالى است، كه بايد دانشمندان و محقّقان تحقيق بيشترى كنند.
فقط در اينجا اضافه مى كنيم: يكى از دعاهاى حضرت مهدى(عج) اين است كه:
«اَللّهُمَّ اَحْجُبْنى عَنْ عُيُونِ اَعْدائى وَاجْمَعْ بَيْنِى وَبَيْنَ اَوْلِيائى;
خدايا مرا از ديدگان دشمنانم پوشيده بدار و بين من و دوستانم اجتماع حاصل كن.»
به مقتضاى استجابت اين دعا، اقامتگاه آنحضرت از دشمنان محفوظ خواهد بود. و ممكن است همين مطلب تأييدى باشد كه آن جزيره، در مثلّث بر مودا است.
از سوى ديگر غير از همسر و فرزندان، جمعى از دوستانش كه طبق روايتى سى تن از «اوتاد» و برجستگان هستندهمواره در خدمت آنحضرت بسر مى برند.
این روایت در میان شیعیان روایتی پر التهاب و اختلاف است و خیلی ها کاملاً به آن معتقدند و از آن طرفداری می کنند و برعکسش هم صدق می کند یعنی اینکه خیلی ها با آن مخالف اند و آن را جعلی و فقط یک داستان رومانتیک غیر واقعی به حساب می آورند. در ادامه این مطلب به ذکر عقاید و ادله هر دو این گروه می پردازم تا شما دوستان عزیز بتوانید بی طرفانه و با قضاوت خود تصمیم بگیرید که این داستان را باور کنید یا خیر. لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید...
اگر نام حضرت مهدي عليه السلام در قرآن نيست ، ولي صفات و خصوصيات حكومت او در قرآن وارد شده است.
اصولا قرآن در معرفي افراد ، مصالح عالي را در نظر مي گيرد . گاهي مصالح ايجاب مي كند تنها به صفات افراد بپردازد ، چنان كه درباره حضرت مهدي عليه السلام جريان از اين قرار است كه :
اولا : تشكيل چنين حكومتي ، در مواردي صريحا و در موارد ديگر به طور اشاره در قرآن وارد شده است. آياتي كه در سوره توبه و صف از انتشار و گسترش اسلام در سطح جهاني نويد مي دهد ، مانند : « تا آن را بر همه اديان پيروز سازد » ، اشاره به تشكيل اين حكومت است. زيرا مفسران گويند : مضمون اين آيه را كه پيشگويي از گسترش فراگير و همه جانبه اسلام در سطح جهان است ، هنوز تحقق نپذيرفته است.از اين گذشته ، در آيه 106 سوره انبياء مي فرمايد : ما پس از ذكر در زبور نوشتيم كه بندگان شايسته من ، وارث زمين خواهند بود . آيه شريفه نويد مي دهد كه صالحان ، وارثان زمين خواهند بود و حكومت جهان را به دست خواهند گرفت . و به اتفاق تاريخ بشر ، هنوز اين وعده الهي تحقق نپذيرفته است.
ثانيا : اگر نام اصلي امام زمان عليه السلام را نبرده ، به خاطر مصلحتي است كه براي اهل فضل و درك مخفي نمي باشد ، زيرا به همان علت كه نام امام علي عليه السلام را نبرده ، نام آن حضرت را نيز ذكر ننموده است. اگر نام اين پيشوايان گرامي را مي برد ، كينه هاي ديرينه بدر و احد و حنين بار ديگر زنده مي شد ، ولذا مطلب را به صورت كلي مطرح كرده و فرموده است : بندگان شايسته من ، وارث زمين خواهند بود. نام بردن از گذشتگان ، مانند لقمان و ذي القرنين ، قابل قياس با افراد آينده نيست ، درباره گذشتگان ، حسد ها و كينه ها تحريك نمي گردد ، و افراد سود جو و شهرت طلب نمي توانند از آن سوء استفاده كنند ، ولي بردن نام آيندگان اين محظور را دارد.
آيا شما فكر مي كنيد كه تنها ذكر نام ، دردي را دوا مي كند ؟ آيا فكر مي كنيد كه اگر نام امام زمان عليه السلام در قرآن برده مي شد ، امكان نداشت كه در طول تاريخ ، شيادان و افراد شهرت طلب آنان سوء استفاده نكنند ، يا افرادي روي غرض هاي خاط ، وجود او را انكار نمايند ؟ تجربه تاريخي نشان داده است كه اگر هم در قرآن صراحتا نام آن حضرت برده مي شد ، باز در طول تاريخ ، شيادان و مدعيان دروغين مهدويت پيدا مي شدند و نام خود را امام زمان و مهدي موعود مي گذاشتند ، تا از آب گل آلود ماهي بگيرند و از نام او و انتظار مردم استفاده نادرست كنند. مگر خدا نام پيامبر صلي الله عليه او آله وسلم را در انجيل نبرده است ؟ ولي گروههاي مغرض ، از آن بهره برداري ناجوانمردانه كردند.
بنابراين ، مساله مهم بيان خصوصيات ديگر آن حضرت است كه افراد دل آگاه با شناخت آنها ، مهدي واقعي را از مدعيان قلابي مهدويت باز شناسند.
|
| |
| پاسخ: گويا مراد شما اين است که چگونه ممکن است حوادث روزگار باعث تغيير چهره و شکسته شدن صورت و ناتواني جسمي حضرت نميشود؟ در پاسخ بايد گفت: به نظر ميآيد علت اصلي، خواست و قدرت الهي است. بدين معنا که خداوند از طريق اعجاز و خرق عادت، حالت جواني را در وجود حضرت مهدي(ع) قرار داده است. براي اين مطلب از قرآن ميتوان نمونه آورد. خداوند در قرآن کريم در سوره بقره آيه 259 داستان بزرگ مردي از بني اسرائيل(گويا عزير بوده است) را ذکر ميکند که بر روستايي عبور ميکرد در حالي که ويران شده و مردمان آن مرده بودند و استخوانهايشان در معابر در حال پوسيده شدن بود. او گفت: خداوند چگونه اينها را زنده ميکند؟ خداوند صد سال او را ميراند و جان حيوان(الاغ) او را نيز گرفت ولي طعام او را به حال خود سالم باقي نگه داشت. پس از صد سال که دوباره او را زنده کرد به او يادآور شد از بين رفتن و حيات دوباره خود و حيوانش را و سالم نگاه داشتن طعامش را . " فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ "يک غذا حدودا يک هفته سالم ميماند. صد سال 5200 هفته است پس خدا 5200 برابر عمر غذا، آن را سالم و به صورت عادي نگه داشته است. او ميتواند امام را نيز به حالت يک جوان حفظ کند. البته از لحاظ طبيعي نيز ممکن است، يک فرد بتواند طراوت و جواني خود را حفظ کند اگر بر رموز علمي آگاهي داشته باشد و علم نيز اين امر را ممکن پذير بداند بر اين فرض ، امام چون علم کامل دارد ميتواند از قواعد علمي نيز مدد بگيرد. | |
|
| |
|
پاسخ: اين حرف صحيح نيست. براي ظهور امام زمان(عج) ابتدا مردم بايد خود را براي ياري كردن حضرت آماده كنند و بكوشند ديگران را نيز براي تحقق ظهور آماده كنند. اين وقتي است كه دوستان حضرت با انجام دادن واجبات و ترك گناهان و تقويت ايمان، بتوانند لياقت ياري امام زمان(عج) در خود ايجاد كنند. البته هميشه انسانهاي ظالم و فاسد نيز هستند كه به دنبال ظلم و فساد بيشترند. | |
مهدويت: خداوند سه ويژگي ولادت حضرت موسي، غيبت حضرت عيسي، عمر طولاني حضرت نوح(ع) را از سه تن پيامبر را در قائم جاري ساخت.
القائم نيوز به نقل از خبرگزاري شبستان: روزي امام صادق(ع) يكي از اصحاب را مشاهده نمودند كه از طول غيبت حضرت وليعصر(عج) دچار شگفتي شده است، فرمودند: خداي تبارك و تعالي سه ويژگي از سه تن از پيامبران را در قائم ما جاري ساخته است: ولادت او را همچون ولادت حضرت موسي قرار داده است. غيبت او را همانند غيبت حضرت عيسي مقرر فرموده است. عمر طولاني او را چون عمر حضرت نوح قرار داده است. آنگاه به بنده صالح خود -حضرت خضر- عمر طولاني داده تا دليل عمر او باشد.
در روايات بسياري كه از حضرت رسول اكرم(ص) و امامان معصوم به ما رسيده؛ آمده است كه در قائم آل محمد(عج) سنتي از حضرت نوح هست و آن عمر طولاني آن حضرت است. و در همة اين روايات اين نكته به صورت قطعي و ترديد ناپذير مطرح شده است. حتي يكبار امام صادق(ع)، انكار منكران را تقبيح نموده، چنين فرمودند: چرا نميپذيرند كه خداوند عمر صاحب اين امر را طولاني گرداند، چنانكه عمر حضرت نوح(ع) را طولاني نموده بود؟
در حديثي ديگر از حضرت آمده است: وليّ خدا از عمر طولاني برخوردار خواهد بود. حضرت ابراهيم خليل(ع) 120 سال عمر كرد ولي به صورت جوان نيرومند سيساله در ميان مردم ظاهر ميشد. قائم ما نيز به صورت جواني نيرومند ظهور ميكند، كه مردم او را انكار مي كنند.
براي ما كه پيرو فرمان پيامبر(ص) و امامان اهل بيت(ع) هستيم هيچيك از اينها جاي شگفتي نيست اما عمر طولاني چندين هزار ساله براي بندگان صالح خدا چون خضر و عيسي و براي بندگان ناشايستي چون شيطان و دجّال واقع شده است. اما در مورد اينكه به صورت جوان نيرومند ظاهر ميشود، داستانهاي جالبتري هست:
گفته ميشود كه "عُزَير" با اهل بيت خود عازم سفر شد و همسرش حامله بود. عزير در آن زمان پنجاه سال داشت، خدايش او را به مدت صد سال تمام ميراند، آنگاه زنده ساخت و به صورت يك فرد پنجاه ساله به اهل بيت خود بازگشت، پسرش در حالي كه صد سال داشت، از او استقبال كرد!
شگفتانگيزتر از آن داستان "نصر بن دهمان" از قبيله غطفان است كه 190 سال زندگي كرده، سپس به صورت جوان شاداب و باطراوتي بازگشته و حيرت و تعجب معاصرين خود را برانگيخته است!
|
| |
| موضوع: شمائل امام مهدي عليه السلام
| |
| پاسخ: حضرت وجود جسماني دارند. البته طبق برخي روايات و معارف اسلامي پيشوايان غير از اين بدن جسماني داراي حقايق نوراني هستند. در روايتي از پيامر اكرم(ص) آمده است:"اول چيزي كه خداوند خلق كرد، نور من بود" (بحار الانوار، ج1، ص97) و نيز فرمود: "اي سلمان! اوصياي من را ميشناسي و آن دوازده نفري كه خداوند براي امامت بعد از من انتخاب كرده است؟ گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: اي سلمان! خداوند مرا از نور خود خلق كرد و مرا خواند، پس اطاعت كردم. و خلق كرد از نور من علي را پس خواند او را و او اطاعت كرد. و خلق كرد از نور من و علي، نور فاطمه را پس خواند او را و او اطاعت كرد. و خلق كرد از نور من و علي و فاطمه، حسن و حسين را، پس آن دو را خواند و آن دو اطاعت كردند. پس نام گزارد ما را به پنج اسم از اسامي خود: خدا محمود است و من "محمد" خدا عالي است و اين "علي" خدا فاطر است و اين "فاطمه" خدا داراي "احسان" است و اين حسن و خدا "محسن" است و اين حسين. سپس خلق كرد خدا از ما از صلب حسين(نور حسين) نه امام را،چ پس خواند آنان را و آنان اطاعت كردند".(بحار الانوار، ج15، ص9). البته اين حرف بدين معني نيست كه آنها بدن مادي نداشتند؛ بلكه وقتي خداوند اراده كرد كه در دنيا زندگي كنند، آنان را در صلب حضرت آدم(ع) قرار داد تا اينكه در زمان خاص با بدن مادي به دنيا آيند(بحار الانوار، ج15، ص7). ما با توجه به ادله عقلي و نقلي فراوان، معتقد هستيم حضرت مهدي(عج) در سال 255 هـ.ق به دنيا آمدو بنابراين داراي وجود جسماني است. دليلهاي فراواني مانند داستان ولادت و مادر ايشان، غيبت و چگونگي آن، وجود حجت در هر زما در زمين و ... در اين زمينه وجود دارد. | |
فات پسندیده و کمالات انسانی به دو صورت در انسان پدید میآید: یکی از راه تلاش و کوشش و جدیت خود انسان و دیگری از طریق وراثت و کمالاتی که در پدر و مادر و اجداد انسان وجود دارد. از این رهگذر است که نقش مادر و کمالات وجودی او در پدید آوردن فرزندی با کمال و شایسته کاملاً آشکار
میگردد.
پیشوایان معصوم(ع) چون دارای رسالتی بس مهم و جهانی بودند، از پدران و مادران باکمال و برجسته که دارای ویژگیهای خاصی بودند، چشم به جهان گشودند. آنان سعی میکردند زنان شایستهای را برای خود انتخاب کنند تا شایستگی پرورش و تربیت امامان معصوم را داشته باشند.
پیوندی مبارک
نرجس خاتون مادر امام دوازدهم، از نوادگان شمعون، وصی حضرت عیسی(ع) که از جمال ظاهری برخوردار بود از کودکی تحت تعلیم جدّش، قیصر روم قرار گرفت و با بهرهگیری از اساتید چیرهدست آن روزگار علوم و کمالات فراوان کسب کرد و با زبانهای مختلف آشنا گشت. او خود در پاسخ کسی که از او سؤال میکند: تو که رومی هستی چگونه با زبان عربی این چنین آشنایی داری؟ میگوید: جدم به تربیت من اهمیت زیادی میداد و در این راه از هیچ کوششی دریغ نکرد و در همین راستا زنی را که به چند زبان تسلط داشت برگزید تا صبح و شام عربی را به من بیاموزد و من از این راه زبان عربی را به خوبی فرا گرفتم.
او در آغاز، مسیحی بود که در عالم رؤیا پیامبر گرامی اسلام(ص) و علی(ع) و سایر پیشوایان معصوم برای خواستگاری وی به منزل جدش میروند و حضرت عیسی(ع) از آنان استقبال میکند. در این هنگام رسول گرامی اسلام(ص) در حالی که به امام حسن عسگری(ع) اشاره میکند میفرماید: ای روح خدا! من به خواستگاری دختر وصی تو شمعون برای فرزندم آمدهام، که حضرت عیسی نگاهی به شمعون کرده و میگوید: چه شرافتی نصیب تو شده. با این پیوند مبارک شما موافقت کن، شمعون هم موافقت مینماید. سپس رسول خدا بالای منبر قرار میگیرد و خطبه میخواند و نرجس را به عقد امام حسن عسگری(ع) در میآورد و حاضرین را بر این امر گواه میگیرد.
و این چنین اراده حق برای به وجود آوردن دادگستر و مصلح بزرگ عالم و تحقق عدالت و مساوات کامل در جهان تبلور مییابد.
عشق مقدس
پس از انجام مراسم عقد، نرجس علاقه و محبت وصفناپذیری نسبت به امام حسن عسگری(ع) پیدا میکند. این عشق آن چنان در وجود وی شعلهور میگردد که تمام وجود او را فرا میگیرد و او را از خواب و خوراک بازداشته بیمار و رنجور مینماید. پزشکان حاذق را برای مداوای او میآورند. آنان هر چه در توان داشته به کار میگیرند ولی نتیجهای حاصل نمیشود. جد نرجس که از این وضع بسیار افسرده و ناراحت است به او میگوید: دخترم هر آرزویی که داری بگو تا برآورده نمایم. او که به خاطر پاکی و صداقت و صفات برجسته انسانی و کمالات و این پیوند مبارک در خواب، به اسلام علاقهمند شده بود، میفرماید: اسیران مسلمان را از زندان آزاد کن، امید است به برکت آنان، حضرت عیسی و مادرش مرا شفا دهند. جدش نیز چنین میکند، و او به ظاهر اظهار بهبودی میکند تا باز هم حاکمان روم به مسلمین ادای احترام بیشتری کنند.
بعد از سپری شدن چهارده شب از ماجرای رؤیا، نرجس خاتون، حضرت فاطمه(س) و مریم(س) و حوریان بهشتی را در عالم خواب مشاهده میکند. حضرت مریم در حالی که به حضرت فاطمه(س) اشاره میکند، میفرماید: ایشان بانوی بانوان جهان و مادرشوهر تو است. نرجس دامن فاطمه(س) را گرفته و گریه میکند و از اینکه تا کنون به خدمت امام حسن عسگری(ع) نرسیده اظهار ناراحتی و نگرانی مینماید.
او در عالم رؤیا به وسیله حضرت فاطمه(س) اسلام میآورد. سپس در عالم خواب امام حسن عسگری(ع) را ملاقات میکند و به این طریق فراق، مبدل به وصال میشود.
در بیت امامت
بشیر بنسلیمان از همسایگان امام دهم، حضرت هادی(ع) و از شیعیان مخلص و از نوادگان ابوایوب انصاری است. او نقل میکند: روزی امام علینقی(ع) مرا احضار کرد و فرمود: میخواهم تو را به فضیلتی برسانم که بدان وسیله بر سایر شیعیان برتری یابی. آنگاه نامهای که به خط رومی نوشته بود به من داد و فرمود: به بغداد برو و از میان کسانی که با
کشتی از روم به آنجا آورده میشوند کنیزی را با این خصوصیات برای من خریداری نما و من بر اساس دستور آن حضرت روانه بغداد شدم و با همان خصوصیاتی که حضرت فرموده بود، بانوی مورد نظر را پیدا کرده، نامه امام را به وی دادم. او با دیدن دستخط مبارک امام هادی(ع) از شوق وصال سخت گریست. و از صاحب خود درخواست کرد که باید مرا به این فرد تحویل دهی.
بعد از بحثهای طولانی سرانجام فرد موردنظر را به همان مبلغی که امام فرموده بود خریداری نمودم و نرجس نامه آن حضرت را بر دیده مینهاد و آن را میبوسید.
بشیر میگوید: چگونه نامهای را میبوسی که نویسنده آن را نمیشناسی. نرجس ماجرای رؤیای خود را مفصل بیان نموده آنگاه او را به سامره خدمت امام هادی(ع) آوردند. امام هادی(ع) در اولین ملاقات به وی فرمود: «تو را به فرزندی بشارت میدهم که شرق و غرب عالم را مالک شود و جهان را از عدل و داد پر کند در آن هنگام که از ظلم و ستم پر شده باشد.»
نرجس عرض میکند: «این فرزند از کیست؟» «امام هادی(ع) میفرماید: از همان کسی که در عالم رؤیا تو را به عقد او در آوردند. آیا اگر او را ببینی میشناسی؟ پاسخ داد: «از آن شبی که به محضر حضرت زهرا(س) رسیدم تا کنون شبی نیست که او را در عالم رؤیا ملاقات نکنم.»
آنگاه حضرت دستور داد تا خواهرش حکیمهخاتون را حاضر کنند و به وی فرمود: خواهرم، این بانو، همان است که گفته بودم. حکیمهخاتون، نرجس را در آغوش گرفته، و از ملاقات با او بسیار شادمان میشود. سپس امام هادی(ع) به حکیمهخاتون میفرماید: او را به خانه خود ببر و واجبات و مستحبات دینی را به او بیاموز. همانا او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد است.(1)
از این پیوند الهی و مبارک، حضرت مهدی(ع) به صورتی معجزهآسا بدون آنکه آثار حملی در مادرش آشکار باشد یا کسی از آن آگاهی داشته باشد، متولد شد. در اینجا چگونگی تولد آن حضرت بر اساس نقل حکیمهخاتون ذکر میشود.
میلاد آفتاب
حکیمهخاتون میگوید: امام حسن عسگری(ع) کسی را دنبال من فرستاد که امشب (نیمهشعبان) برای افطار نزد ما بیا؛ چون خداوند در چنین شبی حجّت خود را آشکار میکند.
پرسیدم: این مولود از چه کسی است؟
فرمود: از نرجس. عرض کردم: من در نرجسخاتون هیچ گونه اثر حملی مشاهده نمیکنم.
امام حسن(ع) فرمود: موضوع همان است که گفتم. من در حالی که نشسته بودم نرجس آمد و کفش مرا از پایم بیرون آورد و فرمود: بانوی من! حالتان چطور است؟ گفتم تو بانوی من و خانوادهام هستی. او در حالی که از این سخن شگفتزده شده بود با حالت ناراحتی فرمود: این چه سخنی است که میگویی؟
گفتم: خداوند در این شب به تو فرزندی عطا میکند که سرور و آقای دنیا و آخرت خواهد شد. نرجس از این سخن بس خجالت کشید. آنگاه افطار کرده بعد از نماز عشا به بستر رفتم. چون پاسی از نیمهشب گذشت برخاستم و نماز شب خواندم و مجددا به خواب رفتم. سپس بیدار شدم و از اتاق بیرون رفتم تا از طلوع فجر بااطلاع شوم. در این حال این سخن به ذهنم آمد که چرا حجت خدا تا حال آشکار نشده است! نزدیک بود از این جهت شبههایی در دلم ایجاد شود که ناگهان امام حسن عسگری(ع) از اتاق مجاور صدا زد: ای عمه! شتاب مکن که موعد نزدیک است. بعد از شنیدن این سخن نشستم و مشغول تلاوت قرآن شدم که نرجسخاتون از خواب پرید. با شتاب خود را به او رساندم و پرسیدم چیزی احساس میکنی؟ پاسخ داد: آری. گفتم: نام خدا را بر زبان جاری کن. این همان مطلبی است که گفتم دل را آرام گردان و مضطرب مباش.
در این حال پرده نوری میان من و او کشیده شد. ناگاه متوجه شدم که کودک ولادت یافته است. چون جامه را از روی نرجس برداشتم، آن مولود سر به سجده گذاشته مشغول ذکر خدا بود. هنگامی که او را برگرفتم، دیدم پاک و پاکیزه است. در این هنگام امام حسن عسگری(ع) صدا زد: عمه! فرزندم را نزد من بیاور.
وقتی که نوزاد را خدمت آن حضرت بردم، او را در آغوش گرفت و بر دست و چشم و پاهای کودک دست میکشید. آنگاه در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت.
پیام امید و نوید
آنگاه امام حسن عسگری(ع) خطاب به کودک کرده فرمود: فرزندم سخن بگو. که ناگهان مولود گفت:
اشهد ان لا اله الا اللّه و اشهد ان محمدا رسول اللّه.
پس از آن به امامت امیر مؤمنان حضرت علی(ع) و سایر ائمه معصومین علیهمالسلام شهادت داد و چون به نام خود رسید گفت:
الّلهُمَ اَنْجِزْلی وعدی وَ اَتْمِمْ لی اَمْری وَ ثَبَّتْ وَطْأتی و امْلأ الارضَ بی عَدْلاً و قِسْطاً.(2)
پروردگارا! وعده مرا قطعی گردان و امر مرا به اتمام رسان و مرا ثابتقدم بدار و زمین را به وسیله من از عدل و داد پر کن.
و در بعضی روایات وارد شده که آن حضرت هنگام ولادت این آیه را تلاوت فرمود: وَ نُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلی الذینَ استُضْعِفُوا فِی الارضِ و نَجْعَلَهُمْ الوارثینَ.(3)
و بدین سان وعده الهی محقق گردید و حضرت بقیةاللّه(عج) از نرجس متولد شد.
البته برخی نام مادر آن حضرت را سوسن، ریحانه و صیقل ذکر کردهاند. ولی بر اساس بعضی روایات این اسامی همه مربوط به یک نفر بوده که نرجس باشد، و او را صیقل گفتهاند چون هنگامی که آن حضرت باردار شده بود دارای نورانیت و جلای مخصوص بوده است.(4)
از این حادثه مهم و شگفتانگیز میتوان استفادههایی نمود که به برخی از آنها اشاره میشود.
1ـ نقش زن در این امر مهم که تحولی همهجانبه و بینظیر توسط حضرت بقیةاللّه الاعظم(عج) در زمان ظهور پدید میآید قابل توجه است. تحول و دگرگونی بسیار سازنده که برای ما چگونگی آن قابل تصور نمیباشد. خداوند متعال برای به وجود آوردن مولودی که منشاء این تحول است، بانوی باکمال و شایستهای برگزید که در منطقهای قرار داشت که با جهان اسلام فاصله زیادی دارد. اما خداوند که چنین اراده کرده تمام مقدمات لازم جهت رسیدن این بانو به بیت امامت را فراهم مینماید. زیرا تنها او است که شایستگی دارد مادر امام زمان گردد، و نه غیر او. اهمیت و مقام والای این بانوی بزرگ را میتوان از جملهای که امام هادی(ع) به بشیر بنسلیمان فرمود درک کرد. آن حضرت هنگامی که تصمیم گرفت او را برای آوردن آن بانوی بزرگ به بغداد بفرستد به وی فرمود: میخواهم تو را به فضیلتی برسانم که بدان وسیله بر سایر شیعیان برتری یابی.(5)
2ـ نقش حضرت عیسی(ع) و وصی او شمعون که این امر میتواند در گرایش مسیحیت به حضرت مهدی(عج) و حمایت از آن حضرت و پذیرفتن دعوتش مؤثر باشد. چون آنان با اعتبار اینکه حضرت نرجس از روم و غرب بوده و از نوادگان شمعون محسوب میشود، برای همکاری و یاری مصلح جهانی دارای انگیزههای بیشتری هستند.
3ـ آنچه اراده خداست محقق خواهد شد، زیرا خداوند با مخفی نگه داشتن جریان بارداری مادر حضرت مهدی، او را از گزند دشمنان که در صدد جلوگیری از تولدش بودند حفظ نمود.

حكيمه خاتون مى گويد:
هرگاه خدمت امام عسكرى (ع)مى رسيدم، براى او دعا مى كردم كه خداوند فرزندى به او عطاكند
تا آنكه غروب روز پنج شنبه چهاردهم ماه شعبان سال 255. هـ ق نزد امام عسكرى (ع)رفتم و
طبق روال گذشته دعا كردم كه خدا به تو فرزندى عطا كند. وقتى شب فرا رسيد،
به كنيزم گفتم جامه ام را بياور تا به منزل بازگرديم،
امام عسكرى (ع)فرمودند: عمه جان، امشب نزد ما بمان،
زيرا در اين شب فرزند مباركى متولد مى شود كه زمين مرده را حيات بخشيده زنده مى كند.
عرض كردم: اين فرزند با بركت ازكدام كدبانو متولد خواهد شد
فرمود: از نرجس و فقط از او متولد مى شود.
حكيمه مى گويد: من به نزديك نرجس رفتم وبه دقت به او نگريستم،
ولى هيچ اثرى از حمل و داشتن فرزند در او مشاهده نكردم.
نزد امام رفتم و ماجرا را به اطلاع امام رساندم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امام لبخندى زدند و فرمودند: عمه جان هنگام سپيده دمِ صبح اثر باردارى او ظاهر مى شود،
زيرا نرجس مانند مادر موسى است كه نشانى از فرزند داشتن در او ديده نمى شد و
تا هنگام تولد موسى هيچ كسى از ولادتش خبر نداشت. فرعون ستمگركه مى دانست
اگر حضرت موسى متولد شود، با او مبارزه مى كند و تخت و تاجش را نابود مى سازد،
با تمام نيرو مى كوشيد تا از ولادت موسى (ع)جلوگيرى كند، لذا دستور داد تا زنان را از مردان جدا كنند
اما وقتى خدا بخواهد موسى به دنيا بيايد، تلاش صدها فرعون هم بى نتيجه خواهد بود.
قبل از تولد حضرت موسى (ع)كسى باور نمى كردكه مادرش باردار است،
نرجس نيز همچون مادر موسى تا آخرين لحظات ولادت امام زمان (ع)نشانى از باردارى در خود نداشت،
زيرا آينده نرجس بسيار حساس و پر اهميت بود. جاسوس ها همه جا راكنترل مى كردند
وكار آگاهان حكومت هر حركت مشكوكى را زير نظر داشته و به شدت مراقب بودند
كه اگر فرزندى از امام يازدهم متولد شود، نابود مى كنند.
حكيمه مى گويد: شب از نيمه گذشته بود،هنوز نشانه اى از فرزند داشتن در نرجس ديده نمى شد.
من زودتر از شب هاى قبل به نماز شب مشغول شدم. نرجس خاتون نيز از خواب پريده
و از اطاق بيرون رفت، وضوگرفت و مشغول نماز شب شد.
او آخرين ركعت نمازش را مى خواند كه من از اطاق بيرون رفتم و به آسمان نگاه كردم،
ديدم كه طلوع فجر است، اما هنوز اثرى از فرزند نيست.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همين كه در دلم نسبت به وعده امام عسكرى (ع)ترديد پيدا شد،
ناگهان امام صدا زد: عمه جان شك نداشته باش.
آن چه گفته ام آشكار مى شود و به خواست خدا خواهى ديد.
در حالى كه من از اين ترديد شرمنده بودم به طرف اطاق برگشتم.
ديدم نرجس خاتون نمازش را تمام كرده و با حالتى غير عادى و شتابزده بيرون مى آيد.
به او گفتم پدر و مادرم به فدايت آيا چيزى احساس مى كنى؟
گفت: بله. عمه جان چيزى را شديدا در خود يافتم. گفتم به خواست خدا جاى نگرانى نيست،
سپس او را به درون اطاق بردم. هنگام طلوع فجر صادق، درد زايمان نرجس شروع شد.
از درون خانه، امام عسكرى صدا زد: عمه جان سوره قدر را بر او بخوان
حكيمه مى گويد: مشغول خواندن سوره قدر شدم،
در اين هنگام طفل داخل رحم نرجس نيز همانگونه كه من مى خواندم، مى خواند.
در حال تعجب بودم كه امام با صداى بلند فرمود: عمه از امر خدا تعجب مكن
كه خداوند زبان ما را دركودكى به حكمت بازكرده و در بزرگى حجت خود در زمين قرار مى دهد .
هنوزكلام امام تمام نشده بود كه نرجس خاتون از نظرم ناپديد شده
و گويا بين من و او پرده اى كشيده شد كه ديگر او را نديدم. وحشت زده و نگران،
فريادكنان به طرف اطاق امام عسكرى (ع) دويدم .در اين لحظه امام فرمود: عمه برگرد،
كه او را در جاى خود خواهى ديد. با تعجب برگشتم. وقتى وارد اطاق شدم،
ديدم نورى از نرجس مى درخشدكه چشم ها را خيره مى كند،
سپس ديدم نوزاد، طيب و طاهر، ناف بريده و ختنه كرده در حالى كه در بازوى راستش نوشته است:
جاءَ الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مواضع سجده را به زمين گذاشته، انگشتان سبابه را به طرف آسمان بالاگرفته و
مى گويد:اَشهَدُ أن لا اِلهَ الا الله وحده لا شريک له و ان جدي رسول الله (ص)
شهادت مى دهم كه معبودى جز خداى يگانه نيست و بى همتا است و شريكى ندارد،
جدم محمد(ص) فرستاده خدا و پدرم على اميرمؤمنان است.
سپس نام يكايك ائمه را برشمرد تا به نام مبارك خود رسيد،
آنگاه به درگاه الهى عرضه داشت:
اللهم انجز لى وعدى واتمِم لى امرى و ثبت و طاتي واملا الارض بي عدلا وقسطا
پرورگارا آن چه را به من وعده دادى برآورده ساز وكارم را به اتمام رسان. مخالفانم را نابود و مغلوب كرده،
مرا بر دشمنانم پيروز فرما و زمين را به وسيله من سرشار از انصاف و عدالت گردان
همچنان فرق تماشاى مناجات دلنشين و كلمات معجزه آساى اين نوزاد بودم كه
ناگهان صداى امام عسكرى بلند شدكه عمه جان، آن فرزند را در آغوش بگير و به نزد من آر.
من جلو رفتم، آن نوزاد را بغل كرده به طرف امام عسكرى بردم. وقتى بچه در مقابل پدر قرارگرفت،
هنوز روى دست من بود كه بر پدرش سلام كرد .
آنگاه حضرت فرزندش را از من گرفت و زبانش را در دهان آن طفل نهاد
و كودك از زبان علم و عصمتِ آن حضرت دانش و معرفت و اسرار امامت نوشيد.
بعد به من فرمود: اين كودك را بگير و به مادرش بسپار تا او را شير دهد. وقتى نرجس به او شير داد،
بار ديگر فرزندم را نزد من بياور. من نوزاد را به مادرش برگرداندم و
پس از نوشيدن شير دو مرتبه نزد حضرت آوردم. حضرت اين بار نيز زبان به كام فرزندش فرو برد،
سپس فرمود: اى فرزندم بخوان ! طفل شروع به خواندن كرد،
از صحف آدم و زبور داود تا تورات و انجيل را به زبان عبرانى و سريانىِ خواند،
سپس اين آيه را تلاوت كرد:
و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم الوارثين ونمکن لهم في الارض و نري فرعون
آنگاه بر پيامبر اكرم (ص)واميرالمؤمنين (ع) و همه ائمه تا پدرش درود فرستاد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صلی الله علیک یابن الزهرا
طـالب خـون زهـــرا آمـد به دنیا روشـــن شـــده دیــــــده ام ابیـــها
ای مـــاه زیبای من، اباصــــالح یـــار دل آرای مــن ، ابـاصــــــالح
من به جهان ندارم غیر تو مـولا دست من و دامنت ای یوسف زهـرا
کـار تموم عـالـم بسـته به دستت دل بردی از عاشقا ای ناز شصـتت
ای عشــق آسمــونی، اباصـــالح دوسِـت دارم مـی دونـی، ابـاصـــالح
من که ندارم ازدر خونه ت نشونی تا کی منو دنبال عشقت می کشونـی
میلاد با سعادت منجی عالم بشریت،یوسف فاطمه،
حضرت بقیه الله الاعظم بر همه عاشقان مبارک باد

علی ابن مهزیار از کسانی که چندین بار خدمت ولی عصر (عج) تشرف داشته اند، بیان می کند که: شبی در مکه بودم، در حال راز و نیاز با حضرت مهدی . به او می گفتم، یابن رسول الله، من که جمال شما را چندین بار دیده ام و این گونه شیفته و عاشق جمال شما شده ام و بدون دیدن شما زندگی برایم بی معنی است. آنان که هرگز شما را ندیده اند از فراق شما چه می کشند. علی ابن مهزیار می گوید. مناجاتم که تمام شد. بر خواستم که بروم. دیدم جوانی خوش سیما از پشت به من گفت: ای علی ابن مهزیار! گفتم بله. گفت: حضرت می خواهند شما را ببیند برخیز تا برویم. مهزیار می گوید، برخواستم و پشت سر آن جوان رفتم تا به خیمه حضرت رسیدیم. هنگامی که وارد شدم حضرت فرمود: علی ابن مهزیار با ما مناجاتی داشتی که آنان که ما را ندیده اند چه می کشند. مهزیار می گوید: گفتم بله قربانت بروم. همین گونه است. حضرت فرمودند. درست است که توفیق زیارت ما نصیب آنان نمی شود اما برای همه آنانی که درخواست زیارت ما را دارند و نمی توانند به محضر ما برسند دعا می کنم و این دعا از همه کارها برای آنها بالاتر است.

باز هم شهر چراغانی شب ها دارد یک دو روزی سخن از یوسف زهرا دارد
باز هم چند صباحی سخن از او گوییم ز گل یاس بوی نرجس خود می جوییم
ادامه شعر و مطالبی در رابطه با امام زمان را می توانید
در ادامه مطلب ببینید...

همنشینی با پنج نفر ممنوع
امام سجاد (علیه السلام) به فرزند عزیزشان فرمودند :
با پنج شخص دوست و همنشین نباش :
دروغگو : زیرا او مثل سرابی است که دور را نزدیک و نزدیک را در نظرت دور جلوه می دهد .
فاسق و گنهکار : زیرا تو را به لقمه نانی یا کمتر از آن می فروشد .
بخیل : زیرا او تو را از مالش در سخت ترین نیازهایت یاری نمی کند .
نادان و کم عقل : زیرا او می خواهد به تو سود رساند ولی بر اثر حماقت به تو زیان می رساند .
قطع کننده ی رحم : زیرا در قرآن کریم از او به عنوان ملعون یاد شده است . کسانی که قطع رحم نمایند ، خداوند آن ها را از رحمتشان دور ساخته است .

ببوسم خاک پاک جمکران را
جمکران یعنی عشق
یعنی بوی یوسف زهرا
جمکران یعنی پناه
یعنی رد پای مهدی...
یا ابا صالح ما را دعا کن


نیمه شعبان
روز ولادت قلب عالم امکان، نور هدایت هر دو جهان،
مولا صاحب الزمان(عج)
بر تمامی عالمیان مبارک باد
ای منتظران مژده که این منتظر آمد
محبوب خدا حجت ثانی عشر آمد
در نیمه شعبان به دوصد طنطنه وناز
مقصودحق ازخلقت جن وبشر آمد





















امام محمد باقر علیه السلام:
«كسی كه با معرفت امامش بمیرد، مانند كسی است كه با حضرت قائم
علیه السلام در خیمه اش بوده باشد.»
این بشارت، برای كسانی كه آرزوی درك زمان ظهور امامشان را
دارند، بزرگ ترین مژده و بالاترین نوید است.
این حدیث نورانی و بشارت انگیز تمام مهدی باوران را به اهمیت و
فضیلت «مهدی شناسی» و التزام به نشانه ها و آثار آن معتقد
می سازد. كسی كه به مقام «مهدی شناسی» برسد، حتی اگر در ظاهر
به دلیل تأخیر ظهور، از درك محضر مولایش محروم بماند، چیزی از
مقام مؤمنان در زمان ظهور كم نخواهد داشت،
چرا كه قلب او از رهگذر معرفت، همواره در محضر امام عصر
خویش حاضر بوده و در واقع لحظه ای از درك حضور آن حضرت
محروم و مهجور نمانده است.
آری مهدی شناسان مقیمان درگاه محبتش و حاضر در خیمه گاه
معرفتش هستند.
پس خوشا به حال مهدی شناسان كه قلب پاك خویش را خیمه گاه
محبت و معرفت او ساخته اند و به حضور و ظهوری همیشگی راه
یافته اند.
پس خواهرم و برادرم اینك بشتاب تا معرفت و شناخت خود را نسبت
به آن یگانه ی دوران و آن امیر مهربان ارتقا بخشیم و توفیق جرعه
نوشی از جام محبت، معرفت، ولایت، رأفت و دعای خیر حضرتش را
از خداوند طلب نماییم.
ال
لهم عجل
لولیك الفرج
مژده اى دل كه مسيحا نفسى مىآيد كه ز انفاس خوشش بوى كسى مىآيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش زدهام فالى و فريادرسى مىآيد
همانطور كه مىدانيم، از مهمترين مواردى كه در همه اديان و مكتبهاى عالم، به طور جدّى و مفصل بدان اشاره شده، مساله انتظار است؛ يعنى ظهور كسى كه در آينده و نه چندان دور، عرصه گيتى را غرق نور حقيقت و عدالت مىكند كه در فرهنگ دينى ما به انتظار فرج حضرت امام زمان(عج) تعبير شده است. انتظار فطرى است، يعنى در همه اديان و مكاتب، همچون اگزيستانسياليسم، كُمونيسم، ماركسيسم و حتى اُومانيست (كه قوانين مردمى را زير پا گذاشته و جز قدرت ديكتاتورى معتقد به هيچ تعاون و معاضدت نبودند؛ ولكن مىخواستند از وضع موجود خَلاصى و به تكيهگاه بهتر و مطمئنترى دست يابند) و همچنين زبور، زند، پازند، شاكمونى، پاكتيل، جاماسب نامه، تورات، انجيل و قرآن، جريان و ريشه در دل انسانها دارد؛ به طور مثال در عهد عتيق باب دوم به صراحت آمده است: «اگر چه تأخير نمايد، منتظر باش كه او خواهد آمد، درنگ نخواهد نمود، تمام قومها را براى خويشتن فراهم مىآورد و جميع امّت را نزد خود جمع مىكند.» در جاى ديگر از كتاب مزامير داود، مزمور 37، مىخوانيم كه: «به سبب شريران، خويشتن را مشوش مساز ... زيرا كه شريران منقطع خواهند شد و امّا منتظران خداوند وارث زمين خواهند شد... آنانكه لعن شدهاند، روى زمين پراكنده خواهند شد .... صالحان وارث زمين خواهند بود... (در آن) تا هميشه ساكن خواهند بود... از فراوانى سلامت بهره خواهند برد...»
اسلام هم به عنوان كاملترين و آخرين دين الهى مسأله را در وسيعترين ابعاد مورد تجزيه و تحليل قرار داده است؛ انسان از زمانى كه در اين كوير حيرت زده پا نهاد و در نهاد خود احساس تشنگى را به نهال زندگى پيوند داد، جانش دوخته و سوخته درد انتظار بود. البته نوع تفكر و نگرش در مسأله انتظار، متفاوت است؛ انتظار از ديدگاه يك انسان سوخته و تشنه حقيقت انسانى كه سينهاى شرحه شرحه از فراق مىخواهد تا شرح درد اشتياق خود را واگويد و در اثر جدايى از اصل خويش، معتقد و اميدوار رجعت اصل، به روزگار وصل است با انسانى كه در پس كوچههاى خيابان زار هوس، به انتظار لبخندى تنفس مىكند يا با شخصى كه در گرداب بيچارگىهاى مادّى نداى حقّ بسر مىدهد فرق دارد.
بشنو از نى چون حكايت مىكند از جدايىها شكايت مىكند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسى كُو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش
به طور كلّ هر زمانى كه بشر از تصادم و تزاحم به تنگ آيد و يا در درونش احساس بستگى و خلاء و كمبود روحى، تبلور يابد؛ انتظار در دلش وجدان و زنده مىشود، همانطور كه گفته آمد...
همه انسانها از نظر عقلى يا فطرى به اين عنصر جوهرى معترفاند و اهل دل و بزرگان، در تبيين و تزريق فهم اين پديده عظيم بسيار كوشيدهاند؛ حافظ هم به عنوان يك فرد ـ معتقد و متفكر جان سوخته ـ از اين قاعده مستثنى نيست.
اين نكته مهم را نبايد فراموش كنيم كه حافظ پيش از آنكه شاعر و عارف باشد، شيعه است و با تمسّك و توجه به اين اصل يقينى و مُتقن، مىتوان اذعان داشت كه شخصيتى چون حافظ كه داراى اعتقادات لطيف ناب مذهبى و عرفانى است نمىتواند نسبت به پديده خطير انتظار فرج حضرت ولى عصر(عج) غافل و العياذ باللّه بىاعتنا باشد.
هر چند حافظ به طور مستقيم به اسم مبارك حجة بن الحسن(عج) اشارهاى نكرده است، ولى با توجه به شواهد و قراين به مقوله غيبت امام (عج) اشاره صريح دارد و اين امر نشانگر توجّه و تدبّر او به وجود شريف اوست.
مطلب ديگر اينكه، دلباختگان معشوق مادى و آشفتگان جزر و مدّهاى احساسى، كلامشان فاقد آن وسعت معنا است، يعنى در اقوال و سكناتشان آن رقّت و سوز كه زير بناى تفكر عميق الهى است محسوس نيست. و اين قاعده كلى است، كه هر چه معشوق بزرگتر و فوق ادراكهاى صورى باشد، فكر و معنا وسيعتر خواهد بود، حافظ وقتى مطلع غزل را با پادشاه خوبان شروع مىكند، در ابيات بعدى به تزريق و القاى پيام عرفانى مىپردازد. به عنوان مثال:
فكر خود و رأى خود در عالم رمزى نيست كفر است در اين مذهب خودبينى و خود رأيى
اشعار حافظ ظاهرا از نوع پارادوكس و تشكيك است، كه در اثر فضاسازى ماهرانه و ساختن و پرداختن اصطلاحات و بافت كلمات، جلوه خاصى مىيابد، اما با تدقيق و تدبّر در باطن در مىيابيم كه سخن، چيز ديگر است و نبايد به ظاهر اكتفا كرد:
هر كسى از ظنّ خود شد يار من وز درون من نَجست اسرار من
تفسير موضوعى حافظ و انتظار
انتظار، در لغت به معنى چشم به راه بودن، چشمداشت، و در اصطلاح، مقامى است كه، شخص يا عارف منتظر، پيوسته به پيوند دوست و محبوب خويش اميدوار و چشم به راه رايحه دلپذير اوست. در اين مقام، عاشق نه تنها دچار يأس و سرخوردگى نمىشود؛ بلكه، چه بسا، در اثر مراقبت و تربيت، به فيضهاى معنوى توصيفناپذيرى هم دست مىيابد.
انتظار، عصاره و نماد بىشايبه هفتخوانِ عشق و سختترين منازل است. بديهىترين اقسام انتظار عبارت است از:
1 ـ انتظار مجازى (عَرَضى)
2 ـ انتظار حقيقى (جوهرى ـ اثيرى)، كه به شرح و تحليل هر دو قسم آن، همت مىگماريم.
انتظار مجازى (عَرَضى):
مجاز در لغت، به معنى كلمهاى است كه در غير معنى حقيقى خود بكار رفته باشد، به گونهاى كه آن معنى از جهتى به معنى اصلى شباهت داشته باشد.
عَرَض در لغت به معنى آنچه قايم به غير است؛ پس انتظار مجازى (عَرَضى)، يعنى اميد و تمناى رسيدن به مبداء مادى و التزام در تملك موجودى كه حدودپذير است.
توضيح اين كه گاهى وجود، طالب موجودى است كه او را از تألمات و تأثرات دنيوى، انقطاع و گريزى نيست؛ و به فرموده حافظ عليه الرحمة، «آمن عيش» كه پايانبخش عقبههاى دشوار سلوك محبت است؛ و لذا در معشوق مادى محسوس نيست؛ به عنوان مثال، از بازتابهاى تكامل انتظار راستين، صبر بر جُور خلق است. به فرموده حضرت حافظ:
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
اگر از ما بپرسند چه چيز موجب كافريست، مىگوييم؛ شرك به خدا و ... ولى حافظ در طريق معرفت حتى رنجيدن را علاوه بر شرك به خدا، علّت و عين كافرى مىداند.
بنابراين مىبينيم كه هر چه هدف اسباب لقاى محبوب وسيعتر باشد، مُحّب به طرز اعجازآميزى، بيشتر به فعليت جذبههاى قدسى دست مىيابد. كسى يا شاعرى نمىتواند مدعى شود كه، رنجش خاطر از كسى، در طريقت عشق، عين كافريست؛ مگر اينكه مغروق تجليات معشوقى باشد كه، وراى توهمهات و تناسبهاى شهوانى است. پس، اصولاً در انتظار مجازى، تحليل ابعاد عملى عرفان ميسّر نيست، مگر اينكه با راهنمايى و توالى انفاس قدسى استادى جان سوخته، حركت ژرفِ معنوى و پيوند خاصِ الهى حاصل آيد.
انتظار حقيقى (جوهرى ـ اثيرى):
كلمه حقيقت، در لغت به معنى اصل هر چيز، حقّ، راستى و درستى است. «جوهر» در لغت، مُعرب گوهر، يعنى اصل و خلاصه چيزى، آنچه قايم به ذات باشد، (مقابل عرض). «اثير» در لغت به معنى عالى، بلند، برگزيده و خاص است.
آنچه، در انتظار حقيقى دخالت مستقيم دارد، جارى شدن در جلوههاى حقّ است، در اينجا محّب صادق به راه عشق، عاشقانه چشم مىدوزد و مشتاق پيوند با موجودى، مافوق ادراكهاى نفسانى است. پس، در انتظار حقيقى، آلام مادى و تأثرات محيطى، محلى از اعراب ندارند؛ اگر دردى هم باشد؛ درد اشتياق و انفكاك از نيستان ازلى است.
بشنو از نى چون حكايت مىكند از جدايىها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريدهاند در نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شرح درد اشتياق
خلاصه اين كه، زمانى انتظار عاشق سرانجام مىيابد كه در اقيانوس لايتناهى لقاى خداوندى غوطهور گردد. در واقع، منتظران حقيقى، كسانى هستند كه مُبلّغ و زمينهساز اهداف محبوب خويشند، و پيوسته جمال سَرمد، در حضور مىبينند و در ترك قصور مىكوشند. آنچه، در منطق معرفت، حايز اهميت است درك و استخراج لطايف اخلاقى و تربيتى از معدن عشق و انتظار ابزار متقن و مطمئن اين اكتشاف غامض و پرجاذبه است و بىشك كشف رموز اين معدن بىهمال، مستلزم تبيين جايگاه و پايگاه پديده انتظار مىباشد.
شايان ذكر است كه از اهرمهاى نيل به اشارههاى رحمانى و نفخههاى سبحانى عبارت است از:
1 ـ انتظار
2 ـ فهم انتظار
بايد اظهار داشت كه، فهم انتظار، غير از خود انتظار است. انتظار به منزله شاخ و برگ و فهمِ انتظار به مثابه ريشه است. مُحّب صادق، در وادى انتظار، ريشهياب است، امّا كسى كه محبوس خسوف جهالت و مرداب متعفن اسارت است؛ از لطايف انتظار و محتواى اين هسته مقدس چه خبر دارد. خُمول و جُمود در دل منتظر واقعى راهى ندارد، چون ريشهياب است؛ يعنى كسى كه سراپاى وجودش صبغه الهى يافته است و در مَجمر اشتياق عاشقانه مىسوزد، اهل سوز است؛ صاحب نوعى تشخيص پنهانى و قدرت ما بعد الطبيعه است و سراسر زندگىاش، در سوختن و ساختن با واقعيات و اضداد جريان دارد.
از لحاظ موضوعى، انتظار دو نوع است:
1 ـ انتظار مخرب يا خام
2 ـ انتظار سازنده يا پخته
1 ـ به طور كل انتظار مخرب يا خام، يعنى برخلاف صلاح و رضاى دوست گام برداشتن و اكتفا به جوانب صورى پديده انتظار است؛ به عنوان مثال صرفا: شركت در فعاليتهاى سطحى چون جشن و شبِ شعر و ... كه اينها در حكم بافندگى است نه شكافندگى. آواز است نه پرواز در آسمان بيكران جبروت.
2 ـ انتظار سازنده يا پخته: آنچه در انتظار سازنده حاكميت دارد اصل عدم سكون و طلب و پويايى محض، در جهت تحقق خواستههاى مطلوب است و فهم انتظار از مفتاح گشايش رموز عجيبه الهى و معضلات وجودى است.
عاشقى كه مىفهمد منتظر چه كسى است و راز رنج انتظار چيست و درك مىكند كه چگونه مىتوان از اين عنصر سازنده و پالاينده كه زيربناى آن عشق پاك خداوندى است در جهت رفع عوارض وجودى تمسك جست؛ آيا او را ياراى اين است كه در فضاى متروك و دور از آلام و حقايق عينى جامعه تنفس كند؟
خصوصيات اهل انتظار
از جلوههاى بارز و نمادين اهل انتظار پذيرش تفاوتها و تحليل آلام و شرور هستى براى مَرمّت اعوجاج و پستىهاست. البته، شقّ مذكور، خود از پيچيدهترين مراحل سلوك منتظران حقيقى است. اهل انتظار مىگويد همانطور كه، صانع ازل، تنها ارادهاش مصروف تكوين خير و جمال نيست، ما هم، بايد جهت تربيت و تبديل زشتىها مشتاقانه تلاش كنيم؛ چرا كه نقاش ازل، مبدع نقشهاى صاف و نقشهاى ناصاف است؛ يعنى هم يوسف را با زيبايىهايش طرح مىنمايد و هم نقش عفريت را با زشتىهايى كه در اوست تصوير مىكند؛ پس، اگر ما به حكمت وجودى تصوير زشتىها پى ببريم نه تنها موضع احساسى نمىگيريم، بلكه عاشقانه مىپذيريم و در ترميم آن مىكوشيم.
منتظر حقيقى صاحب سوز و لذّتهاى عشق است، دقايق و ظرايف نامرئى را مىبيند و مىفهمد، منتظر راستين عاشقانه و استادانه در قبول نقوش متباين، بدون هيچ تقيّد و تكلّفى، پيوسته مىكوشد؛ اهل انتظار شكافنده پيلههاى مرموز مجهولهايى است كه، مُخلّ پرواز انسان به ابدّيت مىباشد. اعتقاد منتظران راستين بر اين است كه نقّاش اگر از عهده ساختن نقش زشت برنيايد، البته كامل نيست، چون خداوند مُبدع زشتىهاست، رسالت منتظر اهل سوز هم، مرمت تمام ناهموارىها و معضلهاى موجود در جامعه است و اين خود از عقبههاى دشوار طريق عشق به شمار مىآيد كه گفتهاند:
پاسخ هرنيش را بانوش دادن مشكل است هر كه انسان خواست شد تكليف بس دشوار داشت
انزواطلبانِ منتظر كه معروض دستبرد خال و خطّند؛ هيچوقت به ژرفاى فهم و راز انتظار دست نمىيايند. و البته درد و پيام متفكّر حافظ هم همين است:
شاهد آن نيست كه مويى و ميانى دارد بنده طلعت آن باش كه آنى دارد
اين بيت تفسير و تحليل تمام موارد مذكور در باب انتظار و حتى به عقيده عرفا همه هستى در همين اصطلاح «آنى» نهفته است.
در تمام اديان، به وضوح تصريح شده است كه كره زمين آبستن بشرى است كه، منجى و خاتم همه رنج و آلام است و در شريعت، همانطور كه يادآور شديم به انتظار فرج ولى عصر (عج) تعبير شده است.
بنابراين، منتظرانعاشق؛ بايد شش دانگ حواسّشان، مصروفو معطوف به اين اصل باشد كه فهمِ فرج باطنى، دليل وصول به راز انتظار فرج بقية اللّه (عج) است.
اگر باطن وجود انسان مشحون از آلودگيها و بستگىها باشد چگونه مىتواند مُدرك و نظارهگر شهود و ظهور فخر كونين يعنى حجة بن الحسن (عج) گردد.
مطلب ديگر كه بسيار حائز اهميت است اين است كه، پديده انتظار، به عنوان عامل تلطيف روح و موجد تكامل معنوى انسان به شمار مىآيد؛ خواه اين انتظار مربوط به محبوب صورى باشد، خواه الهى. البته در مورد معشوق مادى، اگر انسان بتواند با مدد دليل راه وجود خود را از فرعونيت به سوى سلامت متبدل سازد، زمينهساز آن انتظار واقعى خواهد بود.
خلاصه فضايل اخلاقى منتظران حقيقى
1 ـ صبر بر جور خلق
2 ـ اطمينان و وقار توصيفناپذير
3 ـ رحمت و رأفت بر همگان
4 ـ تلاش مجدّانه در انحلال تعارض و ايجاد تعاضد اجتماعى
5 ـ پيگيرى مدبرانه در تحقّق آرمانهاى معشوق
6 ـ امر به معروف و نهى از منكر، با برخوردهاى طبيبانه و حكيمانه
7 ـ نفوذ در قلوب و تزريق اهداف محبوب در مويرگهاى جان انسانها
8 ـ تشنه ايجاد و انشاى بذر معرفت و محبت الهى در جامعه
9 ـ تهذيب و وارستگى
10 ـ اهل انتظار دَمَش و قلمش آتشين است
11 ـ برخلاف اهل تخريب، جهانساز است
12 ـ انزواطلب نيست
13 ـ شاداب است.
به طور مسلم كسى كه گرفتار جاذبههاى مادى است و متهورانه در مسير طوفان القاءهاى شيطانى مىتازد؛ از ترنّمات رحمانى و عذّوبت دقايق خصوصيتهاى فوق، بهرهاى ندارد؛ چون اين گونه كششهاى خيالى و حسى، به سبب عدم تربيت معنوى، فاقد آن فضاى خاص و تراوشهاى قدسى است.
اگر مىبينم، وجود حافظ و امثال او مترنّم به ترانه تنهايى و اشتياق و انتظار است، دليلِ انزواطلبى كه از موانع تنوّر وجود و وصول به مقصد است، نمىتواند باشد، غربت و تنهايى او عين پرواز از فرش تعيّن تا عرش فناست.
به طور كلى مقولههاى انسانسازى، چون درد، تنهايى، انتظار و اشتياق، اگر ريشه الهى داشته باشد، در راستاى ترميم و تحليلِ تضادها و مصايب و شدايد روزگار، به انسان نيروى مضاعف و زوالناپذيرى مىبخشد. در چنين وضعيتى انسان صاحب هنر تطبيق با آحاد جامعه مىشود و فردى است مُوثِرنه تاثيرپذير؛ يعنى وجود او نه تنها تحت تأثير داد و ستدهاى شهوانى و تأثرهاى محيطى نيست بلكه حتى بر نفوس اشراف دارد؛ عاشق است ولى در عين حال پرصلابت؛ داراى پويايى فكر، و تحرك و در نهايت، هادى چشمه جوشان محبّت و معرفت در شريان اجتماع است و اين تكليفى است بس دشوار، ولى چه توان كرد كه، شرط انسان بودن همين است و دشمن نفس در كمين،
آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه فال به نام من ديوانه زدند
اين قرعه به نام انسان زده شد كه به هر روى متحمل رنج انتظار باشد؛ چرا كه تنها اوست كه مفسر واقعى عشق الهى است.
انتظار مقدمه اتصال به مبداء حقيقى
انتظار دريچه مخفى و ناشناخته اتصال خداوند است، ولى گشودن اين دريچه مقدماتى دارد كه تغافل از آن، مايه خسران و هبوط ابدى است. ناگفته نماند كه وصول به نقطه كمال هر پديدهاى منوط به شناخت و فهم آن پديده است كه نتيجه آن حركت و كمال مىباشد؛ توضيح اين كه، نگاه ما در ارتباط با پديدهها دو گونه است؛ يا گذر است يا پايدار، ما از كنار يا پايدار بسيارى از پديدهها، براحتى و بدون هيچ مكثى، عبور مىكنيم؛ در اين ميان ممكن است. نسبت به پديدهاى، گرايش و احساس خاصى پيدا كنيم كه آن احساس و توجه ويژه مىتواند مقدمه شناخت گردد؛ البته نبايد اين اصل را فراموش كنيم كه از اهمّ عوامل پيوند عميق با هر پديدهاى، تثبيت و تشديد مراقبت و مداومت در توجه به آن پديده است.
براى انسانى كه نگاهش نسبت به ذرات آفرينش، تصنعى، خام و متحجّرانه و وجودش مستغرق توهّمهاى فرعونى است، ضرورت شناخت منتفى است. ولى كسى كه تشنه حقيقتِ كمال و كمالِ حقيقت است؛ حتى لرزش برگى براى او، اشاراتى است حقّانى.
همانطور كه گفته آمد؛ وصول به كمال هر پديدهايى، در گرو شناخت آن پديده است و شناختى مىتواند مثمر ثمر واقع شود كه زيربناى آن اشتياق و برخاسته از عمق وجود باشد؛ نه نتيجه تحريف ذهنى و تحكم نفس. بنابراين، محصول شناخت ژرف و مطمئن، فهم است. فهم يعنى، نفوذ و جارى شدن در حقيقت پديدهها. اگر ما بتوانيم، امكانات و توانمندىهاى يك موجود را بفهميم، نسبت به آن نوعى قرابت و تجانس روحى احساس و تجربه مىكنيم و اين كشش و كوشش و خط سير شهودآميز است كه مولّد حركت و متضمن كمال است.
تا انسان، مُدرك توانمندىهاى باطنى خود ـ از طريق مطالعه وجود خويش ـ نشود و در پيچ و تاب محبت الهى نگدازد، چهره او از هستى، جز ارعاب و تحسر و تحجّر نخواهد بود. تنها عاشقِ صادق كه خود را از خار و خاشاك چه كنم چه كنم، مصّفا كرده است، مىتواند به التذاد و اتحاد معنوى دست يابد. چون تحمل و تأمل دارد، با تحمل مىانديشد؛ يعنى تحمل ديدن و شنيدن دارد، بنابراين، با نيروى حلم، به طور عميق مىانديشدومىسازد و براىمنتظران دوست،ارزش حياتى اين دو پديده شگرف و سترگ، غير قابل انكار است.
در مورد انتظار بايد ببينيم كه، چه نوع انتظارى، حاوى امواج و پرتوهاى الهى مىباشد. عاشقانى هستند كه فكر و ذكر و نسيمِ نگاهشان، تفسير «موتو قبل اَن تموتو» است؛ و بر عكس عاشق نماهايى هم وجود دارند، كه حركات و سكناتشان يادآور آيه شريفه «كالأنعام بل هم اضل» است كه همواره در انتظار جوياى انتحارند؛ ولى منتظران واقعى، انتظارشان از مقوله عشقى است كه منشاء رحمانى دارد و اين محّب راستين است كه موشكاف راز انتظار محبوب خويش است. امروزه عاشقانهترين انتظار، انتظار فرج حضرت امام زمان (عج) است، پس آيا به راستى ما چه كردهايم؟ زيباترين عرض ارادت قلبى و چاكرى در حق مولايمان، فهم باطنى انتظار به دور از بازتابهاى شيطانى است.
اگر خواستگاه اين شناخت و فهم (ولو اجمالى) مقدس باشد، نتيجه آن، حصول حركت و نفوذ در محزن الاسرار انتظار و استهلاك در حكمتها و مصلحتهاى اين پديده الهى است و در نهايت ثمره تحقق و وجدان اين گونه فهم در وجود، معراج به سوى كمال؛ يعنى وجود ملكوتى و نازنين حضرت ولى عصر (عج) خواهد بود.
اى پادشه خوبان داد از غم تنهايى دل بىتو به جان آمد وقت است كه بازآيى
دايم گل اين بُستان شاداب نمىماند درياب ضعيفان را در وقت توانايى
ديشب گله زلفش با باد همى كردم گفتا غلطى بگذر زين فكرت سودايى
صد باد صبا اينجا با سلسله مىرقصند اينست حريف اى دل تا باد نپيمايى
مشتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايى
يارب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم رخساره به كس ننمود آن شاهد هر جايى
ساقى چمن گل را بى روى تو رنگى نيست شمشاد خرامان كن تا باغ بيارايى
اى درد توام درمان در بستر ناكامى وى ياد توام مونس در گوشه تنهايى
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم لطف آنچه تو انديشى، حكم آنچه تو فرمايى
فكر خود و راى خود در عالم رندى نيست كفر است در اين مذهب خودبينى و خودرايى
زين دايره مينا خونين جگرم مى ده تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايى
حافظ شب هجران شد بوى خوش وصل آمد شاديت مبارك باد اى عاشق شيدايى
تفسير لفظى و ادبى عرفانى اشعار حافظ در انتظار مولا صاحب الزمان(عج)اى پادشه خوبان داد از غم تنهايى دل بىتو به جان آمد وقت است كه باز آيى
مشتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايى
زيبايىهاى بيانى و هنرى:
بيت اول: به جان آمد:
1 ـ از زندگى سير شد
2 ـ كار دل به جان كندن كشيد
3 ـ از نفس افتاد
4 ـ مشتاق مرگ شد، كه هر چهار معنى را به ذهن تداعى مىكند.
بيت 2: مشتاق از مصدر اشتياق، در اصطلاح به معنى كشش ژرف باطنى به سوى پديده اثيرى مىباشد.
مهجور = جدامانده، مهجورى؛ جدايى
دور از تو = ايهام دارد:
الف ـ در دورى من از تو
ب ـ از تو دور باد، دور از شما.
حافظ در جاى ديگر مىفرمايد:
دور از رخ تو دم به دم گوشه چشمم سيلاب سرشك آمد و طوفان بلا رفت
دور از رخِ تو = همچنان كه در گفتگوهاى محاورهاى مىگوييم: دور از جان تو.
پاياب:
1 ـ بر وزن شاداب، آبى كه بتوان از آن، پياده گذشت
2 ـ طاقت و صبر
نكته = حافظ شكيبايى خود را در برابر درياى مواّج و خروشان اشتياق و جدايى، به پاياب تشبيه كرده است، شكيبايى از نظر ناپايدارى، با پاياب تناسب دارد.
تفسير لفظى
بيت اول: اى پادشاه (سلطان) نكورويان، اگر از شدّت اندوه جدايى تو، فرياد و فغان از اعماق جان برآرم جاى دارد؛ چرا كه در فراق تو كار دل به جان كندن كشيد (مشتاق مرگ شد). موقع آن رسيد كه بازگردى.
بيت دوم: دور از جان تو كه براى من خيلى عزيز است، اشتياق و جدايى نسبت به تو، آنچنان بلايى بر سرم آورد كه هر لحظه امكان دارد اين اندك شكيبايى من كه پايابى بيش نيست به پايان رسد.
تفسير ادبى عرفانى
در اين ابيات آسمانى، لطيفهايست نهانى و اشارتى جاودانى. در اينجا سخن از انتظار است، آن انتظارى كه، سوختگان را در تعبى حلاوت بخش، به وحدتسراى نيستى، رهنمون مىسازد. انتظار، يعنى ترنّم ترانه جاودانه اشتياق در پس كوچههاى محبت؛ عبور از سنگلاخ ترديد و سير در جاده بىرنگ عشق سرمدى؛ انتظار، يعنى همچون شقايق چشم به راه حقيقت دوختن تا مرز سوختن؛ انتظار هنر است، هنر باختن و بر خويش تاختن، براى ساختن و عاشق ستاره سينماى عشق الهى است، انتظار، يعنى شوق سفر با كاروان اشك تا كعبه آغوش دوست؛ سلوك عاشقانه با خار مغيلان روزگار؛ مناجات با خيال محبوب در انزواى سرخ عشق.
حافظ چه مىگويد و چه مىجويد. او از يك طرف مشتاق و از سويى محروم از ديدار است؛ اوست كه عاشق اين هر دو ضد باشد:
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ بوالعجب من عاشق اين دو ضد
پس چه بايد بكند؛ حافظ سنگ صبور جان سوختگان و مرهم آلام بيچارگان است. حافظ در موج خيز حوادث آنچنان قائم و معتقد به توانمندهاى روحى خود است كه بىپروا و فرياد زنان مىگويد:
من نه آنم كه زبونى كشم از چرخ فلك چرخ برهم زنم از غير مرادم گردد
پس چه پيش آمده كه اين گونه مىنالد. او عارف بىقرارى است كه اهل درد است، چون مرد است و درد و رنج انتظار را عين درمان مىداند.
اى درد توام درمان در بستر ناكامى وى ياد توام مونس در گوشه تنهايى
حافظ در عرصه هستى، زخم نوش حوادث است؛ ولى چه دردى در اعماق قلب او باليد كه اين گونه عالَم از او ناليد، بدانسان كه جهانيان از ثمره شعور و شهودش ارتزاق معنوى مىكنند، اين مشتاقى و مهجوى كه حافظ را چنين بىتاب و مغموم ساخته است چيست؟ و اين پادشاه خوبان كيست، آيا تاكيد و اطلاق پادشاهِ خوبان بر زيبارويان نباتى است يا وارستگان عافيتسوز.
نكته: در اينجا، ديدگاه حافظ از خوبان، كسانى هستند كه صاحب نعمتها و نغمههاى موزون روحانى مىباشند و پادشاه، موجودى است جوهرى و جهان شمول كه علّت قوام و دوام كونين است.
البته دور از انصاف است اگر بگوييم كه منظور حافظ از خوبان، موجودى است كه از لحاظ زيبايى صورى بىهمال است، هر چند خود حافظ ـ به استناد جمله المجاز قنطرة الحقيقه ـ طعم شيرينىها و تلخها و جزر و مدهاى عشق مجاز را چشيده و در اثر تكامل و تربيت حقيقى، به فراسوى جاذبههاى حسى بال گشوده است.
حافظ در اين ابيات از زبان منتظران دلخسته مىفرمايد: «اى مولاى من، يا صاحب الزمان (عج) مىگويند، صبر سرمايه كلانى است در بازار معرفت و از كالاهاى گرانبهاى اين بازار، اشتياق و مهجورى است، مىدانم؛ ولى چه كنم، بىقرارم، در نوسانم، گوشم از نصيحت پُر است؛ هر چند، غم سازنده و علت پالايش روح است، ولى تصور نمىكردم از دوريت اين گونه چون بيد در ركوع، غم دورى تو، اين گونه كمر طاقت مرا بشكند، مرا درياب؛ بيا تا در سايه تبسّم نگاهت با ديده بارانى، رنگين كمان عشق را به نظاره بنشينيم سيرم از اين دنياى وانفسا، وقت است كه چهره از نقاب غيب بگشايى و مرا در آغوش بگيرى كه بىتو كمر طاقتم بشكند؛ چون پيچكى مست تشنه وصال توام، بگذار با وصال تو در چشمه زلال معرفت خداوندى جريان يابم. وجود خزان زدهام تشنه نسيم نگاه توست، تو كه مىدانى همواره گل اين بوستان تر و تازه نيست، بدون تو بر پيشانى باغ چين افتاده است و منتظر عطر آغوش توست. آنچنان بوى تو در رگهاى تشنه دشت جارى است كه حتى خار هم عطر آغوش تو را در نبض ثانيهها به حسرت مىنشيند؛ آه اى انسان غافل؛ از چه نشستهاى، برخيز و مژهاى تر كن، بنشين و نالهاى سر كن، بنشان آتش نخوت و قساوت را و فروزان كن شعله درد و حسرت را.»
يا رب آن آهوى مشكين به ختن باز رسان وان سهى سرو خرامان به چمن باز رسان
دل آزرده ما را به نسيمى بنواز يعنى آن جان ز تن رفته به تن باز رسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند يار مهروى مرا نيز به من باز رسان
ديدهها در طلب لعل يمانى خون شد يارب آن كوكب رخشان به يمن بازرسان
برو اى طاير ميمون همايون آثار پيش عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان
سخن اين است كه ما بىتو نخواهيم حيات بشنو اى پيك خبر گير و سخن باز رسان
آنكه بودى وطنش ديده حافظ يارب به مرادش ز غريبى به وطن بازرسان
معنى لغات و زيبايىهاى بيانى
1 ـ آهوى مشكين: استعاره از محبوب آهووش، مشكين؛ مشك؛ بوى خوش «ين» در مشكين افاده كثرت مىكند و مراد گيسوى يار است كه چون مشك خوشبوست.
مراد از ختن در اينجا وطن معشوق است.
سهى سرو = شاعران گاهى جهت بِنيرو ـ كردن تشبيه، جاى صفت و موصوف را تغيير مىدادند. يعنى به جاى سرو سهى مىگفتند سهى سرو يا بجاى= كمان ابرو؛ ابروكمان مىآوردند.
سهى سرو = بالا بلند، استعاره از يار بالابلند است، سرو؛ درختى است سرسبز، پرطراوت؛ راست قامت و تهى بار؛ سرو در ادبيات، نماد يار هميشه بهار و بلند قامت و تهى بار است. تهى بار به تعبير شاعران و عرفا، سمبل محبوب يا انسانهايى است كه وارسته از بار تعلّقند.
خرامان = خرامنده، در حال خراميدن، يعنى كسى كه با ناز و وقار راه مىرود، منظور معشوق است.
چمن = زادگاه يار است.
تفسير لفظى
بيت اول) پروردگارا، محبوب آهو وش مشكين گيسوى مرا، به ختن (موطن) خود بازگردان و آن سرو بلند نازان را به چمن (زادگاهش) باز آور.
دل آزرده ما را به نسيمى بنواز يعنى آن جان ز تن رفته به تن باز رسان
بيت دوم) دل آزرده = خاطر اندوهگين و ملول ـ
نسيم:
1 ـ باد
2 ـ بوى خوش، عطر و رايحه و نظاير آن است (لغتنامه دهخدا) و از همان آغاز در نظم و نثر فارسى سابقه دارد.
خاقانى گويد:
از گلستان وصل نسيمى شنيدهايم دامن گرفته بر اثر آن دويدهايم(1)
عطار گويد:
گر نسيم يوسفم پيدا شود هر كه نابينا بود بينا شود
بس كه پيراهن بدرم تا مگر بويى از پيراهنش پيدا شود(2)
حافظ خود بالصراحه نسيم را، به معناى، بو و عطر و رايحه خوش به كار برده است:
اى باد از آن باده، نسيمى به من آور كان بوى شفابخش بود دفع خمارم(3)
به نسيمى = به نسيمعنايتى، بهشمهاى از عنايت خود،
جان ز تن رفته = حافظ معشوق را در حكم جان خود مىداند كه با رفتنش جان او را هم با خود مىبرد.
تفسير لفظى
خاطر آزرده و اندوهگين ما را به نسيم عنايتى (آن لطف ويژه) نوازش كن و آن جان مرا (يار) كه در حكم روان رفته من است به كالبد بىجان من بازگردان؛ معشوق مرا براى من بازآور.
تفسير ادبى عرفانى
اظهار بندگى و عبوديت در ابتداى غزل، كاملاً مشهود است؛ استعانت محض از رب ـ الارباب كه در واقع آهوى مشكين حافظ، حلقه ارتباط او با معشوق ازلى يعنى خداست، محّب صادق گداى محبت و هميشه عاشق است، عشق او در قبضه زمان و مكان نيست حتى در زير لحدهم با اوست:
بگشاى تربتم را بعد از وفات و بنگر كز آتش درونم دود از كفن برآيد
شاعر در اينجا طالبِ معشوقى است كه آئينه تمام نماى جلوه الهى است، امّا خود او نمىداند كه خاستگاه اين مؤانست و جذبههاى روحانى چيست و منشاء اين كشش و كوشش از كجاست؟ شاعر آنچنان غرق تجليات حقّ است كه از خداى خود، آهوى مشكينِ را مىطلبد و نمىداند كه در واقع تشنه و مجذوب آن خدايى است كه شمّهاى از آن در وجود آهو، تجلى يافته است.
در نفس اين غزل، نوعى انتظار تلخ نهفته است؛ انتظارى كه ريشه در خلود و ابديّت دارد. تلخ است ولى پرثمر؛ زهرى است شكرين؛ هديهايست از عالم برين، بايستى قدر اين گوهر تابناك را دانست. پس هان! اى عاشق تا مژهات از سوز انتظارتر نباشد تو را از آغوش دوست، خبر نباشد، حافظ سخنش مجاز است، چون وجودش پُر از نياز و سوز و گداز است مىسوزد و مىآفريند. اگر او متحمل رنج انتظار نمىشد، چگونه مىتوانست بگويد كه:
از ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد(4)
اى عاشق دلخسته، اينجا سخن از درد است و اگر در پى درمانى، بيا تا با جانى سوخته فرياد برآريم كه: اى كردگار بى همال، آن آهوى مشكين، كه كونين را از مشك وجودش معطر كردهاى به وطن خود خُتن باز گردان. (شايد اشاره به كوفه جايگاه ظهور بقية اللّه اعظم (عج) باشد) آه! كه ما تشنهكامان، سخت مشتاق آن ساقى منتظرانيم.
تفسير لفظى و ادبى عرفانى
بيت دوم: اى خداى منّان ترديد نداريم كه نسيم عنايت و لطف تو در مويرگهاى جان ما جارى است، بيا و با رايحه لطف دلپذير خويش، خاطر مجروح و دل تنهاى ما را مرهمى بگذار، يعنى آن محبوب و مولاى ما كه در حكم جان ماست به ما باز گردان.
تفسير لفظى و ادبى عرفانى
بيت سوم: اى خدايى كه تمام عوالم و موجودات مجذوب و مغلوب اراده تواند و به فرمان تو در منازل مقرر آسمان سير مىكنند و به مقصد مىرسد، آن يار ماه پيكر مرا كه ارادهاش اراده و خواست توست و بنابر حكمتى در پس پرده غيب است، از پرده برون آر، بگذار غرق در جمال بىمثال و نورانى مولاى خود شوم؛ شايد بتوانم از اين راه، وجودم را به ضريح با صفاى جبروتت گره بزنم و دمى عاشقانه در آغوشت ترانه شوق سر دهم، هر چند ماه و خورشيد، كمال قدرت زيبايى تواند، ولى من مفتون آن محبوب ماه رويى هستم كه فخر كاينات است و نور خورشيد از فيض اوست.
معنى لغات و هنر بيانى:
لعل: بفتح لام. معرب لال، يكى از سنگهاى قيمتى به رنگ سرخ مانند ياقوت، لعل ساقى؛ موصوف و صفت نسبى از يمن كه به داشتن لعل معروفست، به استعاره، مراد لب معشوق و به مجاز، جز از كل گوهر وجود يار است. اگر لعل را در اينجا استعاره، لب معشوق بگيريم، بين لعل و يمانى تناسب وجود دارد.
تفسير لفظى فرط
بيت چهارم: ديده ما در جستجوى آن لعل يمانى كه معشوق من است از گريه، خونين گشت، اى خداى مهربان! آن ستاره تابناك، يعنى سهيل يمانى را به زادگاهش باز گردان.
تفسير ادبى عرفانى
اشك مخزن الاسرار الهى است، با مدد اشك مىتوان به لطايف اسرار عشق پى برد، هديهاى است از كان غيب، اشك حلاّل مشكلها و شكافنده مجهولها است، حافظ مىگويد: «خدايا! اين بار سرشك ناچيز خود را به عشق مولا كه هفت پرده چشم مىجوشد واسطه مىگيرم كه سهيل يمانى يعنى امام زمان(عج) مرا به من بازگردانى.»
زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد بكام غمزدگان غمگسار باز آيد
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد
اگر نه در خمِ چوگان او رودسَرِ من ز سر نگويم و سر خود چه كار باز آيد؟
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گرد بدان هوس كه بر اين رهگذار باز آيد
دلى كه با سَرِ زلفين او قرارى داد گمان مبر كه بدان دل قرار باز آيد
چه جورها كه كشيدند بلبلان ازدى ببوى آنكه دگر نوبهار باز آيد
ز نقش بند قضا هست اميد آن، حافظ كه همچو سرو بدستم نگار باز آيد(5)
معنى لغات و اصطلاحها و زيبايىهاى بيانى و بديعى
زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد بكام غمزدگان غمگسار باز آيد
زهى: به فتح اول؛ خوشا، نيكا، براى تحسين و شگفتى به كار مىرود و از اصوات يا شبه فعل است؛
بكام: به آرزوى و جهت خشنودى و رضاى غمخواران.
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد
ابلق چشم: تشبيه صريح، به فتح اول و سكون دوم و فتح سوم؛ اسب سياه و سپيد، رنگ ديده خيل خيال: موكب خيال
تفسير لفظى
اسب سياه و سپيد ديده را به سوى موكب خيال وى (معشوق) رهبرى كردم، با اين اميد كه آن يكتا سوار ما هر عرصه حُسن بر اين مركب سوار شود و باز گردد، مقصود آنكه يار باز آيد و قدم بر چشم ما نهد.
تفسير ادبى عرفانى
در وادى عشق و معرفت، محبوب چه حقيقى باشد چه مجازى، اهرم و وسيلهاى است جهت نيل به غايت مطلوب، يعنى خدا، چنانكه ملاحت و اشارت گل، واسطه معراج شبنم به سراپرده خورشيد است. البته به شرط دلالت دليل، راه و شكلپذيرى عرفانى آن كه گفتهاند:
به سعى خود نتوان برد پى به گوهر مقصود خيال باشد كاين كار بىحواله برآيد
«حافظ»
آرى هم حافظ نرد عشق مىبازد و هم فاجر. عابد، مُهر مىجويد و عاشق مِهر، اى دريغا اين كجا و آن كجا. هر زاهدى عاشق نيست ولى هر عاشقى مىتواند عابد باشد.
بايد كوچيد؛ به كجا؟ به ناكجاآباد، به هيچستان، آنجايى كه بىرنگى، تنها ناجى وجود، متلوّن انسان است. بايد به صدق از خدا بخواهيم كه در حريم عشق تنفس كنيم كه اگر عاشق شويم كار تمام است و معشوق بكام؛ از دوست بخواهيم كه با دُردِ دَرد خويش ناصافىها و ناخالصىهاى وجودمان را جلا بخشيد.
خوشا به حال عاشقان هميشه عاشق؛ آن كسانى سرشان گوى چوگان صحبت معشوق است، چرا كه اگر نباشد، از سر سخنى به ميان نمىآورند كه به كارى نمىآيد:
سر كه نه در راه عزيزان بُوَد بار گرانيست كشيدن به دوش
«سعدى»
منتظران سوخته جان، وجودشان ماهوش است و سرودشان نواى دلكش آتش؛ آنانى كه از رقص چشمانشان اميد مىبارد، و منتظرند كه معشوق قدم بر ديدگانشان نهد، آرى! اينان جان باختگانى هستند كه درون را مىسوزانند و برون را مىسازند و بدين گونه زمينهرا براىتجلّى محبوبحقيقى خويش فراهم مىكنند.
غمزدگان منتظر زمانمند نيستند، بلكه زمان سازند؛ زمان را به نفع معشوق خويش مىپيرايند و مىسازند و در اين راه از هيچ تلاشى دريغ ندارند. اين مشتاقانند كه مىتوانند ادعا كنند:
زهى خجسته زبانى كه يار باز آيد بكام غمزدگان غمگسار باز آيد
* * *
مقيم بر سرراهش نشستهام چون گرد بدان هوس كه بدين رهگذار باز آيد
مقيم: پيوسته، قيد زمان،
بدان هوس: بدان اميد
گرد در اينجا وجود حافظ است كه چون گرد، پيوسته منتظر است تا بر دامن معشوق آرام گيرد. بين گرد و رهگذر و راه تناسب وجود دارد.
تفسير عرفانى ادبى
علاج جان و دواى زخم دل، درد است. دلگشاترين و گواراترين ارمغان مُبدع كاينات، درد است:
مرد را دردى اگر باشد خوشى است درد بى دردى علاجش آتش است(6)
آن مردى، دردش راستين است كه اميدش پيوسته در آستين است؛ اميد، بهين سرمايه هستى انسان است؛ با نسيم اميد مىتوان از سنگ سخت، گلهاى لطيف و نازك رويايند. اين اميد است كه سوزنده خاشاك گمان است. پشت پنجره مات ترديد ماندن كجا و تمناى آغوش آفتاب! هيهات!
آنكس كه چون گرد، سرود سرخ تمنا سر مىدهد و بر رهگذار، به اميد دامن دوست، مشتاقانه مىرقصد، مىداند كه حقيقت هستى يعنى سماع در شعاع درد.
چه جورها كه كشيدند بلبلان ازدى ببوى آنكه دگر نوبهار باز آيد
جور: سختى، جفا و بىاعتنايى
دى: سردى زمستان به كنايه، شدايد و طوفان روزگار
بين دى و نوبهار تضاد وجود دارد. بين بلبلان و نوبهار، تناسب وجود دارد
ببوى: بوى خوش، اميد و آرزو در اينجا معناى دوم مدنظر است.
نوبهار: از لحاظ طراوت و لطافت.
تفسير لفظى
به اميد و آرزوى روزى كه شايد آن نوبهار باغ وجود (آقا امام زمان) بيايد، مشتاقان و عاشقان حضرت، سختىها و ناگوارىهاى زيادى را متحمل شدند.
تفسير عرفانى ادبى
گله حافظ در اينجا گلهاى است عاشقانه، البته شكوههاى همراه با شكر:
زان يار دلنوازم شكريست با شكايت گر نكته دان عشقى بشنو تو اين حكايت
بىمزه بود و منت هر خدمتى كه كردم يارب مباد كس را مخدوم بىعنايت(7)
عاشق دوست دارد كه معشوقش در همه حال، جوياى احوال او باشد و تأخير محبوب را دليل ناز او كه نوعى جفا و داد و ستد عاشقانه است، مىداند؛ جور در اينجا مىتواند نماد سختىهايى كه مشتاقان راه دوست از شدايد روزگار و (دى) مىكشند، تا شايد شاهد آن طلوع نوبهار باغ حقيقت باشند.
در نظر منتظران حقيقى، چون عشقهاى مجازى جور دوست مصروف ومحصول نازو غمزه معشوق نيست، در ديدگاه اربابان معرفت كه چون شفق در كوره انتظار مىسوزنند وزندگى مىكنند،تحمل وساختنو پرداختن ناهموارىهاى جامعه، مىتواند نوعى جور باشد.
ناگفته نماند كه جور بلبلان (مشتاقان) مىتواند، هم نتيجه ناز، يعنى تأخير در ظهور حضرت بقية اللّه (عج) (به تعبيرى) و هم نتيجه تحمل و ترميم ناهمگونىهاى اجتماع باشد.
* * *
درآ كه در دل خسته توان در آيد باز بيا كه در تن مرده روان در آيد باز
بيا كه فرقتِ تو چشم من چنان درست كه فتح باب خيالت مگر گشايد باز
غمى كه چون سپه زنگ ملك دل بگرفت ز خيل شادى روم رخت زدايد باز
به پيش آينه دل هر آنچه مىدارم به جز خيال جمالت نمىنمايد باز
بدان مثل كه شب آبستن است، روز از تو ستاره مىشمرم تا كه شب چه زايد باز؟
بيا كه بلبل مطبوع خاطر حافظ به بوى گلبن وصل تو مىسرايد باز(8)
دل خسته: دل مجروح يا ناتوان، روان درآيد باز: زندگى يابم و روح زندگى در من دميده شود.
بيا: بشتاب،
درآ: بيا، داخل شو
بين دل خسته و توان، تضاد وجود دارد.
بين توان و روان، سجع متوازى وجود دارد؛ بين تن و روان و دل تناسب است.
بيت دوم: معنى لغات و زيبايىهاى بيانى و بديعى:
فُرقت: بضماولو سكوندوموفتحسومجدايىو فراق، دربست = يعنى كور شد بين فرقت و چشم، تناسب دارد.
تفسير لفظى
بشتاب كه جدايى و فراق تو، ديده مرا چنان بر دوخت و كور كرد كه همانا گشايش در خيال تو، آن را باز مىكند و روشن مىسازد.
معنى لغات
زنگ: به فتح اول و سكون دوم، ولايت زنگبار در آفريقاى مشرقى ـ سپه زنگ: لشكر زنگيان سيه فام، به استعاره مقصود سپاه ظلمت شب.
خيل شادى: سپاه طرب، تشبيه صريح
روم: مراد از روم، آسياى صغير يا روم شرقى است كه پايتخت آن استانبول بود ـ چون روميان سپيد چهره بودند؛ در ادبيات فارسى، رخ را به روم تشبيه كردهاند ـ روم رخ: روم چهره، تشبيه صريح.
تفسير لفظى
بيت سوم: اندوهى كه مانند لشكر ظلمت شب كشور دل را مسخر كرد، از سپاه طرب روم، چهره روشن و درخشان تو زدوده خواهد شد.
تفسير لفظى
بيت چهارم: در برابر آينه دل هر چه مىنهم به جز صورت چهره تو چيزى در آن پديدار نمىشود، مقصود آنكه در هر چيز نقش رخ تو را مىبينم و به صورت تو در آينه دلم جلوه مىكند.
تفسير ادبى عرفانى
«اى فرح بخش وجود خستـهام بـه غربـت شمعـدانـىهـا و لالـههاى در قـاب قسم بستـهام، شكستـهام در اين عصر انجمـاد، بىتـو مرا تـاب زيستن نيسـت بيا و بـا دم گـرمت كالبـد فسـردهام را روح زنـدگى ببـخش. بـى تو تا كـى بايـستى در ازدحام خداجويان بىحـاصـل و منكـران بـىدرد، دقـايق آمدنـت را شمـاره كنـم. مـولاى من بيـا و بـه مـن تـوانى ببـخش كـه بتـوانم چـو لالـه در اين پشت سـرخِ هستى، با همـه درد، آلام را بـه بـاد فـراموشـى بسپـارم، دل خستهام از دست اين زمانه و نامردهاى آن، از دست انتظـار و دردهاى آن، آرى هـر كس بدون تو زيست، در كارگاه خيال پشم غفلتيست، همانا كه بىتو ره يافتن به آفتاب حقيقت، باد در قفس كردن است و آب در هاون كوبيدن، اين جسم بىجانم تنها بادم، گيرا و آتشين توست كه مستعدّ معراج به سوى ابديت مىشود. بشتاب كه سوزن جدايى تو چشم خونين مرا دوخت و كور ساخت، مولاى من تشنگان همچو من بسيارند كه مشتاق و منتظر رحيق عطش سوز بوسه وصال تواند؛ بيا كه، نگاه دلنواز تو پايان بخش همه سختىهاست.
محبوب من بىتو غمى يلدايى و تماشايى، سراسر وجودم را فرا گرفت؛ خسوف اندوه آسمان جانم را پوشاند، غم اين زمانه بىحيا. چه غمى بالاتر از اين كه در خيابان زار شهوت، لالهها را بهايى نيست و حرمت پروانه، هيچ است و هزاران شمع در كاشانه هيچ، مردمانش گوهر مىبينند و خزف مىخرند. تنها تويى كه با جلوه حضور آتشين خود، خود مىتوانى نويدبخش و زداينده آلام من باشى.
دلدار من (حجة بن الحسن (عج):به صحرا بنگرم صحرا تو وينم به دريا بنگرم دريا ته وينم
به هر جا بنگرم كوه و در و دشت نشان از قامت زيبا ته وينم(9)
به هر جا مىنگرم نمودى از روى توست؛ زبان آب و راز دل آفتاب و نبض شراب از توست، تو را مىبينم، بارها امتحان كردم و ديدم كه اين آينه وجود من جز نقش دلآراى تورا نمىپذيرد.»
آرى اين از اعجاز عشق و انتظار است. اگر فضاى سينه مملو از اشتياق دوست باشد، تعلقها و تأثرهاى دنيا، هر چقدر نافذ باشد، در برابر قدرت بىمنتهاى عشق، نهرى است در مقابل اقيانوس؛ غمى كه سراسر موجود حافظ را فرا گرفته غمى است سازنده، اين غم آنچنان آينه دل او را زدوده كه جز جمال محبوب هيچ نقشى را پذيرا نيست و عاشق تا آنجا پيش مىرود كه حتى وجود خويش را هم فراموش مىكند:
چنان پر شد فضاى سينه از دوست كه فكر خويش گم شد از ضميرم
نتيجه اين كه انتظار يك امر فطرى است و همه مردم جهان يك مسأله را (بالاتفاق) تعقيب مىكند و آن نجات به وسيله منجى و رهبر جهانى كه تحقق بخش خواستههاى بشرى است؛ گفتيم كه حافظ هم از اين قاعده مستنى نيست، از طرفى يگانه راه وصول به گنجينه انتظار، نفوذ در دقايق و ظرايف اين پديده شگرف و شكافتن راز آن است و منتظران واقعى كسانى هستند كه تمام ابعاد و اهداف انتظار در وجودشان لحاظ شده باشد و اشتياقشان محصور و محدود به زمان و مكان و جاذبههاى نفسانى نباشد.
واژهنامه
تشكيك: به شك و گمان انداختن
التزام: ملزم شدن به امرى، ملازم شدن
انقطاع: قطع شدن، بريدن
اصعب: سختتر، دشوارتر
توالى: پىدرپى بودن
آلام: دردها
غامض: پيچيده، دشوار
نَفخه: دميدن، ورزيدن،پراكندهشدن بوىخوش،جمعنفخه
خُمول: گمنامى
جُمود: بسته شدن، خشكى و افسردگى
متروك: ترك شده
تكوين: هستى دادن
معروض: عرضه داشته، عرض شده
متباين: مخالف، آنچه با ديگرى دورى و تفاوت دارد
تحجّر: سنگ شدن
تحكّم: حكومت كردن به زور
التذاد: لذت بردن
شگرف: عجيب
سترگ: عظيم، بزرگ
استهلاك: هلاك كردن
ارتزاق: روزى يافتن
بىهمال: بىنظير
تعارض: اختلاف داشتن
تعاضد: به هم كمك كردن
تهوّر: بىباكى
عذوبت: گوارايى، گوارا
تعيـّن: بـه چشـم ديـدن چيـزى،
جـاه و مقـام داشتـن
منوط: وابسته
تدقيق: دقيق شدن
تنوّر: روشن شدن
در شمارههای پیشین ماهنامه موعودمطالبیرابهحضورخوانندگان محترم و گرامی ماهنامه عرضه نمودیم که برگرفته از خبرنامهها و بولتنهای مذهبی غرب بود; در این شماره ماهنامه نیز برآنیم تا خوانندگان عزیز را با گرایشهای معنوی و مذهبی خاصی که در غرب در حال رشد است و در واقع اعتراضی استبر مادیگری و فساد حاکم بر جامعه غرب آشنا نماییم.
امروزه زندگی مادی در تمام ابعاد و با همه جلوهها و نمودهایش هرگز قادر به اقناع و ارضای روحی بشر نیستو آدمی هموارهخلاء و کمبودی را در وجود خویش احساس میکند و به دنبال پناهگاهی است که او را به آرامش برساند.انسان غربی، امروزه از جلوههای مبتذل زندگانی مادی و غرقشدندرلذتهاوشهوتهایناپایدار و غیر مشروع که راه را را بر معنویت او بستهاند به ستوه آمده است. انسان امروز غرب از زندگی ماشینی و صنعتی به تنگ آمده و ناآرام و بیقرار به دنبال تکیهگاهی میگردد.
پیش از این برخی از متفکران دلسوز دنیای غرب آنچه را که غرب امروزه بدان گرفتار آمده دریافته بودند و همگان را نسبتبدین امر که دنیای غرب بیمار است و داروی این بیماری «ایمان مذهبی» است، هشدار داده بودند اما جامعه غرب متاسفانه به این هشدارهای مکرر وقعی ننهاد و کسانی را که احساس خطر میکردند و فریاد بیداری سر میدادند «واعظ بی موقع» نامید. (1)
رنسانس مذهبی غرب که امروزه با روند نسبتاسریعی در حالرشد استبا وقوع انقلاب شکوهمند اسلامی آغاز گشت و باعث علاقه و گرایش مردم غرب به مذهب شد و موجب گشت تا نهضتهایی توسط برخی از اصحاب کلیسا به وجود آید.
امروزه در آمریکا نهضتهایی سیاسی - مذهبی برای نجات جامعه آمریکا شکل گرفتهاند که از جمله آنها میتوان به نهضت «بلوغ اخلاقی» «جری مالول» اشاره کرد. این نهضت که به همراه نهضتهای دیگر موجود در آمریکا به وجود آمده سعی در مسیحی کردن دوباره آمریکا و بازگشتبه خویشتن دارد. «جری مالول» در برنامه اقدامی خود مینویسد:
«پنج مساله اصلی وجود دارد که دارای پیامدها و تاثیرهای سیاسی هستند و آمریکاییان اخلاقگرا باید برای روبرو شدن با آنها آماده باشند: سقط جنین، همجنس بازی، تظاهراتخلافعفتعمومی،نوشتهها و فیلمهای تلویزیونی یا سینمایی، انسان مداری (اومانیسم) و نابودی خانواده. (2)
این گروهها معتقدند که یکی از دردهای بزرگ جامعه آمریکا که باعثبیهویتی دینی شده، «انسان مداری غیر مذهبی» است که در درجه اول از نظر اجتماعی جلو آزادی عمل فرد را میگیرد و او را از شبکه قیود و دیوانسالاری که غایتی جز تقویت قدرت دولت ندارند به اختناق میکشد و از طرف دیگر در زمینه اخلاقی در جهت معکوس، خود را مدافع آزادی کاملی قلمداد میکند که بلافاصله به صورت بیبند و باری و مغایرت با اخلاق تغییر شکل میدهد. به عقیده «جری مالول» مبارزه علیه این هر دو وجه باید به طور همزمان صورت گیرد.
از جمله گروههای دیگر که امروزه در جامعه آمریکا به طرفداری از مذهب خود را مطرح ساختهاند گروه «وفاداران به عهد» هستند که راهپیمایی میلیونی خود را در آمریکا برپا کرده و مردان مسیحی در آن بر تعهد خود پای فشردند. (3)
از جمله دیگر نشانههای رویکرد غرب به معنویت گزارشهای بسیاری است که هر از چندی از گسترش رو به رشد اسلامگرایی در آمریکا و اروپا به گوش میرسد. یکی از روزنامههای چاپ آمریکا در این باره مینویسد در آمریکا سالانه 25 هزار نفر به اسلام میگروند و از این نظر اسلام سریعترین رشد را در میان مذاهب در این کشور دارد. (4) روزنامه لوسآنجلس تایمز با اعلام این مطلب میافزاید چنانچه گرایش مذهبی این افراد به اسلام را از سوی بزرگسالان احتساب نماییم بنابراین با در نظر گرفتن فرزندان خانواده رقم مسلمین به چند برابر خواهد رسید. بنا به نوشتهلوسآنجلستایمزکارشناسان حدس میزنند تعداد مسلمانان آمریکا اکنون بین 4 تا7 میلیون تن باشد. (5)
خبرهای دیگری نیز حاکی از آن است که نقش دین در از بین بردن نابرابریهای اجتماعی در اروپا نیز بسیار چشمگیر استبهطوریکه امروزه زنان خسته، که از شعارهای توخالی برابری حقوق زن و مرد به ستوه آمدهاند و این شعار را دارای دستاوردیجزفشار روحی و جسمی بیشتر برای زنان غربی نمیدانند راه حل خود را رویآوردن به اسلام میدانندو تنها طی دو سال اخیر بیش از 20 هزار تن از باسوادترین زنان انگلیسی به اسلام روی آوردهاند. گرایش به اسلام پدیدهای است که به سیستمی برای احیای مجدد زندگی در دنیای پر از بحران و هویتبخشیدن به خود و بازگشتبه هویتهای زنانه تبدیل شده است هویتی که دیگر فراموش شده است. (6)
در این مورد مطالب و گزارشها به اندازهای زیادند که ذکر تمامی آنها از حوصله این مقاله خارج است و ما در این مقاله تنها فهرستوار به برخی از آنها اشاره نمودیم و اگر توفیقی به دست آوردیم به توضیحات بیشتری در این خصوص خواهیم پرداخت.
ذکر یک نکته لازم است و آن اینکه باید غربیان تشنه تازه به آب رسیده به شیوهای درست و حساب شده راهنمایی کرد تا در دام مسلکهای انحرافی نیفتند و آبشان به سراب مبدل نگردد. با آرزوی پیروزی حق بر باطل و برپایی حکومت جهانی اسلام به رهبری حضرت مهدی ، عجلالله تعالی فرجهالشریف.
با عرض سلام به دوستداران امام زمان و این بلاگ من چند روزی به امید خدا مشرف می شوم امام رضا ع فقط یه در خواست از شما دارم می خوا ستم که مثلا پیام ندین شاید من تا 20 روز دیگر این جا نبا شم و من نتو نم جوا ب پیام شما رو بدم و همین ضروری بود که من قبل از رفتن به مشهد باید این رو می گفتم که همگی خبر دار بشن من هم درروز سه شنبه 6/5/1388 به مسا فرت شهر طلا یی امام رضا می رم و در روز 15/5/1388 به شوش دانیال می آییم با تشکر مدیریت وبلاگ.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولادت على «عليه السلام» در روز جمعه 13 رجب در سال سىام عام الفيل بطرز عجيب
و بي سابقهاى در درون كعبه به وقوع پيوست .
پدر آن حضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف
و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود
بنابراين على «عليه السلام» از هر دو طرف هاشمى نسب است
اما ولادت اين كودك مانند ولادت ساير كودكان به سادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجيب
و معنوى توأم بوده است . مادر اين طفل خداپرست بوده و با دين حنيف ابراهيم زندگى ميكرد
و پيوسته به درگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مي نمود كه وضع اين حمل را بر او آسان گرداند
زيرا تا به اين كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى ميديد و
گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه اين طفل با ساير مواليد فرق بسيار دارد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شيخ صدوق و فتال نيشابورى از يزيد بن قعنب روايت كردهاند كه گفت:
من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بوديم
كه فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين در حاليكه نه ماه به او آبستن بود و درد مخاض داشت ،
آمد و گفت خدايا من به تو و به آنچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمدهاند،
ايمان دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق ميكنم
و اوست كه اين بيت عتيق را بنا نهاده است.
بحق آنكه اين خانه را ساخته و به حق مولودى كه در شكم من است
ولادت او را بر من آسان گردان . يزيد بن قعنب گويد ما به چشم خود ديديم
كه خانه كعبه از پشت (مستجار) شكافت و فاطمه به درون خانه رفت و از چشم ما پنهان گرديد
و ديوار بهم بر آمد. چون خواستيم قفل درب خانه را باز كنيم گشوده نشد ،
لذا دانستيم كه اين كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از سه روز بيرون آمد و
در حاليكه امير المؤمنين «عليه السلام» را در روى دست داشت
گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم ، زيرا آسيه خدا را به پنهانى پرستيد
در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و
مريم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانيد تا از خرماى تازه چيد و خورد
و هنگاميكه در بيت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسيد
كه از اينجا بيرون شو اينجا عبادتگاه است و زايشگاه نيست و من داخل خانه خدا شدم
و از ميوههاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بيرون آيم ، هاتفى ندا كرد :
اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى می فرمايد :
من نام او را از نام خود گرفتم و به ادب خود تأديبش كردم و
او را از علم خود آگاه گردانيدم و اوست كه بتها را از خانه من مي شكند
و اوست كه در بام خانهام اذان گويد و مرا تقديس و تمجيد نمايد .
خوشا بر كسيكه او را دوست دارد و فرمانش برد و
واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانيش كند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پشعبان ماه بسیار شریفى است و به حضرت سید انبیاء (صَلَّى اللهِ عَلِیهِ وَ آله) منسوب است
و آن حضرت این ماه را روزه مىگرفت و به ماه رمضان وصل مىكرد و مىفرمود :
شعبان، ماه من است هر كه یك روز از ماه مرا روزه بگیرد بهشت برای او واجب میشود
و از حضرت صادق (علیه السلام) روایت شده است كه چون ماه شعبان فرا میرسید
امام زین العابدین (علیه السلام) اصحاب خود را جمع مىنمود و مىفرمود:
اى اصحاب من مىدانید این چه ماهى است؟ این ماه شعبان است و
حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) مىفرمود شعبان ماه من است.
پس در این ماه براى جلب محبت پیغمبر خود و براى تقرّب به سوى پروردگار خود روزه بدارید.
به حقّ آن خدایى كه جان علىّ بن الحسین به دست قدرت اوست سوگند یاد مىكنم
كه از پدرم حسین بن على (علیهماالسلام) شنیدم كه فرمود :
شنیدم از امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه هر كه در ماه شعبان روزه بگیرد
براى جلب محبّت پیغمبر خدا و تقرّب به سوى خدا؛ خداوند او را دوست میدارد و
در روز قیامت كرامت خود را نصیب او میگرداند و بهشت را براى او واجب میکند.
شیخ از صفوان جمال روایت كرده كه گفت : حضرت صادق (علیه السلام) به من فرمود
كسانى را كه در اطراف تو هستند را بر روزه گرفتن در ماه شعبان ترغیب کن.
گفتم فدایت شوم مگر در فضیلت آن چیزى هست؟
فرمود: بله همانا كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله) هر گاه هلال ماه شعبان را مىدید
به مُنادیى امر مىفرمود كه در مدینه ندا مىكرد:
اى اهل مدینه من رسولم از جانب رسول خدا (صلى الله علیه و آله) به سوى شما.
ایشان مىفرماید آگاه باشید همانا شعبان ماه من است
پس خدا رحمت كند كسى را كه یارى كند مرا بر ماه من یعنى روزه در آن ماه روزه بگیرد.
سپس از حضرت صادق (علیه السلام) و ایشان از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل کرد
که مىفرمود: از زمانى كه شنیدم منادى رسول خدا (صلى الله علیه و آله) ندا كرد
در ماه شعبان، ترک نشد از من روزه شعبان و
ترک نخواهد شد از من تا مدتى كه حیات دارم ان شاء الله تعالى.
سپس مىفرمود كه روزه دو ماه شعبان و رمضان توبه و مغفرت از خدا است.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
1- هر روز هفتاد مرتبه ذکر « اَسْتَغْفِرُاللهَ وَ اَسْئَلُهُ التَّـوْبَـةَ » گفته شود.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
2- هر روز هفتاد مرتبه ذکر :
« اَسْتَغْفِرُاللهَ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ الْحَىُّ الْقَیّوُمُ وَ اَتُوبُ اِلَـیْهِ » گفته شود.
در بعضى روایات "الْحَىُّ الْقَیُّومُ" پیش از "الرَّحْمنُ الرَّحیمُ" است و عمل به هر دو خوبست و
از روایات استفاده مىشود كه بهترین دعاها و ذكرها در این ماه استغفار است و
هر كس هر روز در این ماه هفتاد مرتبه استغفار كند
مثل آن است كه هفتاد هزار مرتبه در ماههاى دیگر استغفار كند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
3- صدقه دادن در این ماه اگرچه به اندازه نصف دانه خرمایى باشد، خوب است و
خداوند بدن صدقه دهنده را بر آتش جهنم حرام میکند. از حضرت صادق علیه السلام نقل شده است
كه آن حضرت در باب فضیلت روزه رجب فرمود چرا غافلید از روزه شعبان؟
راوى عرض كرد یابن رسول الله چه ثوابی دارد كسى كه یك روز از شعبان را روزه بگیرد؟
حضرت فرمود به خدا قسم بهشت ثواب اوست.
عرض كرد یابن رسول الله بهترین اعمال در این ماه چیست؟
فرمود: صدقه دادن و استغفار . هر كس در ماه شعبان صدقه دهد، خداوند آن صدقه را رشد دهد
همچنان كه یكى از شما شتر تازه متولد شدهای را تربیت مىكند
تا آن كه در روز قیامت به صدقه دهنده برسد در حالتى كه به اندازه كوه اُحُد شده باشد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
4- در کل این ماه هزار بار ذکر :
« لا اِلهَ اِلا اللهُ وَلا نَعْبُدُ اِلاّ اِیّاهُ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ وَ لَوُ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ »
را كه ثواب بسیار دارد؛ گفته شود. از جمله آن كه عبادت هزار ساله در نامه عملش نوشته شود.
5- در هر پنجشنبه این ماه دو ركعت نماز اقامه شود؛
در هر ركعت بعد از حمد، صد مرتبه سوره توحید و بعد از سلام صد بار صلوات فرستاده شود
تا حق تعالى هر حاجتى که دارد را برآورد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حلول ماه شعبان المعظم مبارك باد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شَعْبــانُ الَّـذى حَفَفْـتَهُ مِنْكَ بـالرَّحْمَـةِ و الـرِّضْوان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()